|
خواندنیها
|
|
چهارشنبه, 26 خرداد 1389 05:22 |
|
شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آن را هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
مقالات شما
|
|
نوشته شده توسط شقايق جانبخش
|
|
يكشنبه, 23 خرداد 1389 05:23 |
اگر انديشه هاي شما بر پيشاني شما نقش بندد دنيا چگونه مي شود ؟ با يا د ونام خداوند يگانه، خداوندي كه به انسان فكرت آموخت تا در پس هزاران زيباييها و نشانه هاي هستي پي به عظمت وجودي آنچه كه جان حق و حقيقت هست و انسانها مي بايست بدان روي كنند تفكر و تعمقي شگرف و عميق بنمايند؛ تا براي خويش دنيايي زيبا و مملو از صداقتها و صميميتها و در نهايت صلح و آرامش بسازد.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
مقالات شما
|
|
نوشته شده توسط هادي-م
|
|
پنجشنبه, 20 خرداد 1389 04:42 |
بعد از اين كه اتومبيل را از منزل بيرون آوردم، در پياده روي جلوي درب، زير سايه ي درختي پرگل، ايستاده و منتظر بيرون آمدن همسرم بودم. ناگهان ديدم يك زنبور عسل جلوي پايم به زمين نشست و بهتر بگويم، به زمين خورد. توجّهم به او جلب شد. واژگون شده بود و روي آسفالت آفتاب زده، سخت تلاش مي كرد به حالت عادّي برگردد و روي پاهايش قرار گيرد. هر بار كه با زحمت زياد موفق به اين كار مي شد؛ دو باره به دليلي نا معلوم، از طرف ديگر واژگون مي گشت و همچنان با تمام اعضاي جثه ي كوچكش، شروع به تلاش و تقلا مي نمود. سخت مجذوب مجاهدت او شدم.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
مقالات شما
|
|
نوشته شده توسط سپيدار
|
|
يكشنبه, 19 ارديبهشت 1389 12:10 |
|
حسابی کلافه بود و گریه می کرد. معلوم بود که وقت خوابش است. پیش هیچ کس بند نمی شد. هر وقت می خواهد بخوابد باید خودم بغلش کنم تا شیر بخورد و بخوابد. شنیده ام که خواندن لالایی در آرامش بچه ها خیلی تاثیر دارد. به همین خاطر سی دی لالایی را برایش گذاشتم و آرام آرام همان طور که شیر می خورد نوازشش می کردم و همراه آهنگ زمزمه می کردم. لالالالا نسیم خانم همون که دختر باده همیشه می زنه لبخند دلش کوچیک ولی شاده . . .
|
|
ادامه مطلب ...
|