مرگ بار تر از بم چاپ
نوشته شده توسط پویا   
شنبه, 09 دی 1385 05:49
تعداد بازدید :4677

امروز سالگرد زلزله بم است . در حال حاضر من در یک شب سرد زمستانی در اتاقم نشسته ام و چند دقیقه با خودم خلوت کرده ام . چه فکر هایی که از سرم نمی گذرند ؟ همه چیز به هم گره خورده است . فکر می کنم اوضاعم از این بدتر نمی شود . بگذار بگویم تا سر توی منجلابی فرو رفتم که هیچ گاه تصور آن را هم حتی در مخیله ام مجسم نمی کردم .

دو یا سه سال پیش بود . زمانش مهم نیست . مهم حادثه ای است که رخ داد . بم با تاریخش نابود شد . بم ویران شد . خیلی ساده و در عرض چند ثانیه و دیگر هیچ چیز نتوانست آن را به سان روز اولش در بیاورد : خانه ها را دوباره بسازند . عشق ها را چه کنند ؟ عاشق ها را چه ؟ همه این ها به ما می گوید که بم خیلی سخت بم خواهد شد .

اما یک نگاه ریز بینانه تر هم به ما می گوید که این زلزله به ظاهر چند ثانیه ای حاصل سال ها بی توجهی و بی اعتنایی بود و الا محال است که زمینی با این عظمت در عرض چند ثانیه مغلوب گردد . خیلی وقت پیش ها می شد زلزله را مهار کرد . منظور من از مهار تغییر ماهیت فاجعه ای آن است .به هر حال کل ماجرا از این قرار بود که دهها و بلکه صدها سال اشتباه منجر به یک فاجعه شد : یک مصیبت .

این خیلی من را به یاد هزاران فاجعه ای می اندازد که امروز در جامعه ما در حال شکل گیری است . یعنی صدها زلزله بمی که دارند به زمان رخ داد خود نزدیک و نزدیک تر می شوند و دیر نیست زمانی که رخ دهند و از این جمله است فاجعه ای که در میان قشر جوان ایرانی در حال اتفاق افتادن است .

ما فکر می کنیم تا فاجعه خیلی فاصله داریم . فقط اینگونه فکر می کنیم و این یک فکر پوچ و منحوس است . زیرا دیر نخواهد بودی آن روزی که آنچه از آن می ترسیم را به چشم خواهیم دید کما اینکه بخشی از آن را اکنون به چشم دیده ایم و اینها تنها عوارض پیش از فاجعه اند و شک نیست که فاجعه بار از این مهلک تر خواهد بود .

چقدر دلم می خواهد از فروغ بگویم . از آن کسی که خیلی پیش از این با زبان خویش به ما این واقعیت ها را می گفت . او می گفت :

به مادرم گفتم دیگر تمام شد  / گفتم همیشه پیش از آنکه فکر می کنی اتفاق می افتد / باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

او می گفت و ما خوابیده بودیم و امروز هم در خوابیم : در سکوتی ننگین و اهریمنی

من آینده را می بینم و آن را لمس می کنم . روزی که همه چیز نابود خواهد شد . و نشان آن روز در حال احساس می کنم .امروز که من به عنوان یک جوان باید از همه چیز بترسم : از خیانت . از دروغ . از بی وفایی و بدتر از همه از آینده . از آینده ای که به نیکو بودنش هیچ امیدی ندارم و این برای یک جوان یعنی مرگ و برای جامعه او به معنای فناست .

آری همه این ها در جامعه ما در جریان است و ما تنها روزی بیدار خواهیم شد که بیدار شدنمان با غفلت تفاوت چندانی ندارد . آن روز خواهد بود که با حسرتی تلخ خواهیم گفت : در تمام تاریخمان دیر رسیدیم

افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."