|
يادم مي آيد يكي از دوستان مسلمانم مي گفت حضرت زرتشت پيامبر بر حقي نبوده است، چون پيروانش دو جور خدا دارند: اهورامزدا يعني خداي خوبي و اهريمن يا شيطان، پس زرتشتيان مشرك هستند. البته در اينجا نمي خواهم در مورد حضرت زرتشت و عقايد پيروانش صحبت كنم، آنچه مرا به ياد این سخنِ دوست عزيزم انداخت، سريال اغماء بود. شباهتي بين عقيده ي زرتشتيان به وجود اهورا مزدا واهريمن با ماجراي الياس و خدا نمي بينيد؟
اما حقيقت چيست؟ اگر اعتقاد به وجود اهورامزدا و اهريمن شرك است، اعتقاد به وجود الياسي كه توانست سرنوشت دكتر پژوهان را با چند بيمار غريبه پيوند دهد، عقيده اي مشركانه نيست؟ و برعكس اگر شيطاني به صورت الياس وجود دارد، اعتقاد به وجود اهريمن نيز مخالفتي با توحيد ندارد. موضوع اين متن، اثبات يا رد حضرت زرتشت يا مقايسه ي پندار زرتشتيان نيست، چون هدف القاي اعتقادات به خوانندگان نيست، و تمام نتيجه ي اخلاقي اي كه از اين بحث مي توانم بگيرم اين است كه نسبت به اتهاماتي كه به ديگران مي زنيم، منصف تر باشيم و در مورد آنچه مي بينيم و مي شنويم با هوشياري بيشتري برخورد كنيم. مي رويم سر اصل مطلب: ماجراي شيطان كه در فرهنگ اديان مختلف -يهود، مسيحيت و اسلام- آمده، چيست؟ شايد شنيده باشيد حكايت استاد دانشگاهي را كه مي گفت تمام آفريده هاي خدا نشانه هاي او را دارند و به صورت و مثال او آفريده شده اند (اين نيز يكي از عقايد اديان بزرگ دنيا است كه در تورات و قران آمده و شعراي مسلمان ايران نيز در اشعار خود آن را به كار برده اند)، پس شيطان هم كه آفريده ي خداست از اين قاعده مستثني نيست، يعني بدي و وحشتاكي شيطان نمايشگر حقيقت خداوند است! خوشبختانه آن استاد، دانشجوي باهوش و فَكوري داشته كه حتماً به جز تفكر در مطالب درسي، به جستجوي دانش نهفته در كتب آسماني نيز پرداخته بود و به حقيقت مهمي پي برده بود كه آن را با استادش در ميان گذاشت. از استاد خواست مفهوم تاريكي را توضيح دهد. شما مي توانيد؟...شايد بگوييد تاريك يعني جايي كه نور نيست.... استاد هم پاسخ بهتري نداشت. دانشجو پاسخ او را پذيرفت و گفت تاريكي دقيقاً به معني نبود نور است، تاريكي وجود خارجي نداردو تاريكي اسمي است كه براي نبودن نور گذاشته ايم. شيطان نيز تنها نامي است كه ما براي نبودنِ خدا گذاشته ايم. شيطان وجود خارجي ندارد! شنيده ام كه آن دانشجو انيشتين بوده است. به اين ترتيب اگر در كتب مقدس تورات، انجيل و قرآن از شيطان سخن به ميان آمده، دليل بر وجود خارجي شيطان نيست، چون در اين صورت طبق تعاليمِ ديگرِ كتبِ آسماني، ذات خداي مهربانِ ما شيطاني تلقي خواهد شد، همان طور كه استاد مذكور به يك نمونه اشاره كرده بود! اين يك واقعيتِ موجود در كتب آسماني است: نه مي توان مسئوليت را از گردن خود باز كرد و گفت كتابهاي آسماني تحريف شده اند و اصل كلام خدا چيز ديگري بوده و نه شايسته است اين موضوع را تناقضي در اديان الهي بدانيم. سالها پيش-حتي پيشتر از انيشتين- عبدالبهاء، كليدي براي حل اين تناقض به ما داده است. ماجرا از اين قرار است كه چون بشر در ابتدا قدرت درك همه ي مفاهيم را نداشته، بسياري از مطالب كتب آسماني به صورت سمبليك و نمادين مطرح شده تا بشر پله پله پيشرفت كند و يك باره در برابر انبوهِ اطلاعات پيچيده، شوكه نشود. راز آفرينش بسيار پيچيده تر از آن است كه از ظاهر كتب آسماني بر مي آيد، علم نيز تا كنون جواب كاملي براي اين راز نيافته، حال آن كه اكنون قرن 21 است، چطور خدا مي توانسته براي مردم قرن هاي پيش تمام مفاهيم و داستان آفرينش را به زبان آنها توضيح دهد و فكر آنها را آشفته سازد، مگر خداوند، حكيم نيست؟ مگر آشفتگي بندگان را مي پسندد؟ اگر چنين بود همان اولِ آفرينش يك دين مي فرستاد و حقيقت خودش و تمام آنچه در دنياست، مي گفت و همه ي بشر را منصعق و آشفته مي ساخت، ديگر اين همه پيامبر نمي فرستاد كه با خون دل و خون جسمشان بشر را تربيت كنند. اما او مهربان است و عاشق بندگانش. عشق در فرهنگ ديني، جزء مفاهيم محكمات است، يعني معني اش همان است كه از ظاهرش بر مي آيد، نماد چيز ديگري نيست، تأويل و تفسيري نمي خواهد، عشق، عشق است. جزء متشابهات نيست. اما همه ي مفاهيم ديني محكمات نيستند، بعضي مفاهيم به تاويل نياز دارند. به گفته ي عبدالبهاء، يكي از مفاهيمي كه معناي نمادين دارد، شيطان است. شيطان اگر هم وجود داشته باشد، در وجودِ خود انسان است، شيطان نفس امّاره است كه قرآن مي فرماید انسان را به بدي ها امر مي كند. شيطان اصطلاحي است كه به عنوان نماد غفلت انسان از خداوند آورده شده است. اگر قلبمان را يك ليوان فرض كنيم، هر وقت به ياد خداييم ليوانمان پر از آب گوارا است و وقتي ياد خدا نباشيم، ليوانمان خالي است. كتب آسماني براي درك بهتر ما گفته اند، وقتي ياد خدا نباشيم، ليوانمان پر از خالي است (قلبمان پر از شيطان و نفس اماره است). به همين سادگي! البته به همين سادگي هم نيست. انسان مدام در حال تغيير و تحول است، يا بهتر مي شود يا بدتر. يا به خدا نزديك تر مي شود يا از او دورتر؛ توقفي در كار نيست. اگر از مسيري كه مي رويم منحرف شويم، يا بايد راه جديد را ادامه دهيم و يا برگرديم به مسير اوليه؛ مسير حركت انسان، سرتاسر، پر از تابلو توقف ممنوع است. اين است كه بايد همواره مواظب باشيم كه مسير را گم نكنيم، زيرا همانطور كه خدا فرموده و در "اغماء" هم ديديم، فريب شيطان يا -طبق اصطلاح جديدمان- غفلت از حق و حقيقت، در ابتدا خيلي واضح و تابلو نيست، اما كم كم انسان را از مسير اصلي خارج مي كند. و خلاصه ي كلام آن كه يكي از فريبهاي شيطان، درگيرِ خرافات شدن و قبول خرافات به عنوان مفاهيم ديني است. اعتقاد به وجود شيطان به صورت موجودي كه از خود اراده دارد و فعاليت هايي انجام مي دهد، با ديدگاه يگانگي خدا انطباق ندارد و بيش از انكه مفهوم ديني داشته باشد، خرافي است. هيچ موجود شروري، حتي اگر خودِ انسان راه را به رويش باز كند، نمي تواند سرنوشت انسان ها را به هم بدوزد و زندگي او را مستقيماً تغيير دهد. فقط خداوند سرنوشت انسان را رقم مي زند، آن هم نه با بدجنسي بلكه بر اساسِ نحوه ي ارتباط انسان با خدا و روش زندگي او. Powered by AkoComment! |