|
نگارش: الهه-م
|
|
۱۲ مهر ۱۳۸۶ |
|
خسته ام، خسته از این دنیای سیاه و سفید قلبم و مردمانی که خاکستری را نمی شناسند. آبی آسمان را نمی بینند و بر سبزی سبزه ها می خندند. خسته ام، خسته از دل بستگی هایی با رنگ عشق، با نام عشق و با هر چه دروغین است از عشق، خسته ام از این چشم های پر دروغ که پیشه ی شان فریب است و رسم شان نیرنگ. خسته ام، خسته ام از خودم، دنیای خودم و مردمان دور و اطرافم. خسته از روزگار تیره و مکار که همه را با کام شهوت پرستی و راحت طلبی می بلعد و ذره ذره انسانیت و صداقت را می سوزاند و از بین می برد و جز افسانه ای از آن باقی نمی گذارد. خسته از بیهوده بودن ها، خسته از بودن و بدین سان زیستن. خسته ام آری، خسته ام.
خدایا چه می توانم بکنم؟! دیگر یارای مقاومت و زیستن ندارم. چگونه می توانم خودم و مردمان اطرافم را از این منجلاب نجات دهم. چگونه می توانم حس هدفمندی و سرور را بیدار نمایم. احساس می کنم دنیا را سیاهی مطلقی فراگرفته که دیگر هیچ چیز را نمی بینم. نه یارای رفتن دارم نه دل ماندن. حال چگونه می توانم با حوادث مبهمی که انتظارم را می کشد مبارزه کنم. براستی چرا بسیاری از ارزش ها و تقدس ها ازبین رفته است؟ مگر نفرموده اند که نسبت به تمامی افرادی که از سر راهتان می گذرند محبت خالصانه داشته باشید؟ پس چرا خیلی ها این محبت خالصانه را نمی بینند و آن را با درویی و نیرنگ جواب می دهند؟ دیگر از عشق های پاک و صاف خبری نیست. چرا دیگر کسی احساس سرور وشادی نمی کند؟ دیگرصدای خنده ای از ته دل شنیده نمی شود. گرد و غبار زمان سایه خود را بر روی خدمت، محبت و عشق گسترانیده است. چرا صلح و وحدت جای خود را به جنگ و نزاع داده است؟ براستی چرا همه چیز در این دنیای پر زرق و برق برعکس شده است؟ منافع شخصی جایگزین خدمت شده است. محبت فقط زمانی معنادار می شود که سودی در پشت آن نهفته باشد. دیگر از صداقت سخنی نگو که گرد روزگار آن را به دست فنا و نیستی سپرده است. و از عشق جز تصویری مبهم چیزی باقی نمانده است. براستی چه چیز می تواند چنین دنیایی را دگرگون سازد. به جای این که همه دست به دست هم داده تا با آجرهای طلایی رنگ امید این کره خاکی را بسازیم و با گلهای سرخ گذشت آنرا تزیین کنیم، با جنگ و غارت و خونریزی به ظاهر برتری خود را نشان داده و این کره خاکی و مردمانش را به ورطه نابودی می کشانیم. دلهای پاک و صاف و شیشه ای به دلهای سخت وسنگی تبدیل گشته است. واقعاً نمی دانم در این دنیای پرمکر و فریب چگونه باید زیست؟ وچه باید کرد؟ به دنبال روزنه ی امیدی می گردم تا راهی به سوی روشنایی یابم، اما نمی دانم از کدامین راه و در کدامین روزنه بایستی به دنبال دنیایی طلایی رنگ بگردم. با اینکه گرد خستگی تمام وجودم را فرا گرفته است، اما باز نمی توانم تنها منتظر مانده و نظاره گر انفجار هر چه بیشتر آتشفشان بدی ها گردم. حسی درونم فریاد می زند که در کنار طغیان این بدی ها، چیز قوی تری وجود دارد که می تواند نه تنها از گسترش آن جلوگیری کرده بلکه جایگزین این موج منفی گردد. اما نمی دانم چطور وچگونه این امر امکان پذیر است. تنها این را می دانم که برای غلبه برچنین طغیان عظیمی که مانع داشتن دنیایی زیبا و مملو از آرامش و صمیمیت شده، باید از خود شروع کرده، خود را تغییر داده، توشه ای کسب کنم تا بتوانم با عزمی راسخ دنیای خود را تغییر دهم. آری ... همه ی ما می توانیم. من، تو و همه مردمان اطرافمان. همه یارای دگرگون کردن این دنیای آلوده به دردها و امراض را داریم. کافی است هدف خود را مشخص کرده و اراده خود را جزم کنیم تا بتوانیم با کسب فضایل پسندیده هویت وشخصیت خود را بسازیم و مطمئن باشیم بدین وسیله دنیای اطرافمان نیز دگرگون شده وتغییر خواهد کرد. ثانیه ها هر لحظه بر یکدیگر سبقت گرفته و کوتاه بودن زمان را به ما هشدار می دهند. پس برخیز... تاکی... و درانتظار چیستی؟ شک نکن که این فقط به اراده و همت من و تو بستگی دارد. Powered by AkoComment! |