|
نگارش: سمانه-س
|
|
۲۷ شهريور ۱۳۸۶ |
|
خدايا چه آرامم وقتي كنار تو ام. وقتي با تو حرف مي زنم. از بي وفايي زمانه مي گويم و تعلق انسانها به دنيا. و تو چه زيبا از حبت مي گويي كه به راستي فراتر از تمام عشقهاست.
و من لمسش كرده ام و باز دلتنگ مي شوم و اشك چشمان حقيرم را خيس مي كند. و تو دست عفو بر صورتم مي كشي و اشكهايم را پاك مي كني و مي گويي "به جمال فاني از جمال باقي مگذريد و به خاكدان فاني دل مبنديد" من مي خندم و تمام چهره ام غرق سرور مي شود كه تو براي همه خواستي سعادت حقيقي را. باز از تو مي پرسم كار دنيويان كه اسير آنند كه رويش مي زيند از چشم تو چيست؟ تو مرا با خود به اوج مي بري و مي گويي نگاه كن! تمام كار دنيا از نگاه من صندوقي است و انسانها و اسبابشان عروسكهاي خيمه شب بازي. و من بيشتر نگاه مي كنم و زمين و مردمش را مي بينم كه براستي توصيف توست. و تو باز مرا به زمين مي بري و مي پرسي: حالا كه ديدي شكوه مرا و ذلت زمين را، باز دلتنگ مي شوي و اشك مي ريزي و از نداشتن ها حيران و پريشان مي شوي؟ نگاه به جمال باقيش مي اندازم و مي گويم: نه ديگر نداشتني در كار نيست. همه داشتن است. عشق تو در دل و ياد تو در جان و حب تو در قلب. ديگر چه و يا كه را مي خواهم و دورود بر آنان كه يافتند راه عزت سرمدي را. Powered by AkoComment! |