|
مقالات شما
|
|
نگارش: منا-ر
|
|
۲۸ مرداد ۱۳۸۶ |
|
داری بیش نبودم. نه تنها سودی به اطرافیان نمی رساندم؛ بلکه مکانی را پر کرده بودم که شاید می توانست محل اشیایی باشد که رزق وجودشان عالم را روزی می داد . امیّد وطیدم چنان بود که قالیباف مرا به جمال نقشی زینت دهد، تا بلکه فرش وجودم به الیاف هستی زندگی یابد . طی این سبیل مستلزم آن بود که بی هیچ لرزشی تسلیم چنگ قالیباف می گشتم؛ تا مرا به الگوی مورد رضای خود درآورد .
دست آموز هنر عشق، حاشیه ي مرا به نشان صداقت و وفاداری به رنگ قرمز بافت؛ تا اینکه پایه ای برای سایر نقوش باشد. آنگاه زمینه ام را به قرینه عرفان به رنگ لاجوردی تنید. ابتدای راه نمی دانستم که آفریدگارم چه طرحی در ذهن دارد؛ اما با اندکی تحمل کم کم متوجه شدم که گلدان انقطاع ظاهر گردید. با وجودیکه آن گلدان بی رنگ بود؛ اما گلهایی با جلوه هایی متنوع و جمیل در آن آشکار گشت . دراین هنگام ندایی به گوشم رسید و آن صلای طراحم بود که این چنین زمزمه می کرد: نرگس را برسم گشایش دیدگانش بسوی جمال قدس جانان می زنم، شقایق را به یمن حب و شوقش می گیرم تا قلوب را بواسطه ي قوه ي جاذبه ي عشق و ایمان به طریق مهر و وفا کشاند، نیلوفر را آیه ي تنزیه و تقدیس، و سرانجام یاس را خیالی از رایحه ي جانبخشش می گیرم که مزاجش کافور اعظم و معطر کننده مشام هر مقبل دردمند باشد. پس از روزها استقامت، بالاخره تمامی الگوی نقشبند بر صفحه ي ضمیرم حک گردید و واقف شدم که پایداریم موجب ظهور کمال حقیقی در من شد؛ اما باز درد دیگری مرا آزار می داد؛ و آن درد، این بود که نه تنها هنوز فایده من نمایان نشده بود، بلکه موجب حسرت و غصه ي نفوسی بودم که در راهشان قرار داشتم. باز دست نیاز سوی آفرینشگر بی نیاز بلند نمودم. این بار به استجابت سؤالم، محبوبم مرا تکانی داد تا از غبار نومیدی بری شوم؛ آنگاه، مرا بر ارض عبودیّت و فنا گسترد؛ چرا که من این لیاقت را یافته بودم که جمال نقشم به تقدس قدم هاي بندگانش تبرک یابد. |
Powered by AkoComment! |