|
از خاطره شدن آنچه اکنون واقعیت است گریزی نیست ، از مبهم شدن آنچه اکنون چون روز روشن است گریزی نیست، از بهاران عمر که می آیند و می روند - و هر بار به یادمان می آورند که هی! ای آدم! یک سال دیگر هم گذشت! – گریزی نیست ، انگار همین دیروز بود که خالی از دغدغه های بزرگی و سرشار از دلخوشی های کودکی برای پختن یک سیب زمینی در آتش، به دور از چشم مادر و پدرو هر چه بزرگسال می نامیدیمش ، لحظه ها را می شمردیم و ثانیه هارا می بلعیدیم. یادت می آید پری جان!
انگار همین دیروز بود که می خندیدیم و نمی دانستیم دنیا چقدر کوچک است. که سکۀ خوش زندگی روی دیگری هم دارد. که کودکی ما با آنچه بسیار دور می پنداشتیمش پیوندی بسیار نزدیک دارد! حال سالها سپری شده و ما دیگر برای گذاشتن سیب زمینی ها در زیر آتشی که خودمان در حیات خانه روشن می کردیم ، دل نگران و آرزومند نیستیم. و این رسم روزگار است . که می گوید نیست؟! آنچه همیشه بوده و هست زمان است که هر کدام از ما ، چون هدیه ای لطیف و گرانبها ، از خداوند گرفته ایم. زمانی که چون آب اگر از دست لغزد و بر زمین ریزد دیگر جمع نمودن و برگرداندنش محال است . محال ! آری ، گریزی نیست ! از گذر دقایق زیبا گریزی نیست ! و دقایق نازیبا را که از خدا خواهیم بگذرد! از خاطره شدن آنچه اکنون واقعیت است گریزی نیست ، از مبهم شدن آنچه اکنون چون روز روشن است گریزی نیست، از بهاران عمر که می آیند و می روند - و هر بار به یادمان می آورند که هی! ای آدم! یک سال دیگر هم گذشت! – گریزی نیست ، از گذشت گریزی نیست ، از نابودی برگ گریزی نیست ، از مرگ گریزی نیست ! مرگ ، راستی می خواستم در بارۀ مرگ بگویم . پس چرا این همه بیهوده گفتم ؟ مرگ چیست ؟ می گویند ما همیشه از آنچه نمی شناسیمش می ترسیم . آیا مرگ را نمی شناسیم ؟ نه ، نه ، من باور ندرام که مرگ را نمی شناسیم. مرگ هر روز با ما ست و در کنار ما راه می رود و به قول سپهری از لابه لای علف ها مارانگاه می کند . نه من و نه تو ، هیچ کدام نمی دانیم در چه زمان و چه مکانی قلب سرخ رنگ کوچکمان ، همین گنجینۀ مهر و بخشش ، همین صندوقچۀ جواهرات با ارزش ، آخرین ضربان خود را خواهد نواخت و دیگر خونی به رگهایمان نخواهد فرستاد وآنگاه ...مرگ این پیام آور شادمانی رخ می نماید. اگر این لحظه زود بیاید چه ؟ آه ، نه ، نه ، من هزاران کار نکرده دارم که باید تمام کنم. باید قِسط های ناتمام بدهم ، قبض های مانده را بپردازم ، بدهی های نداده را بدهم ، راستی ،آن پیرزن افتادۀ زمین گیر ، باید او راببینم و حالی از او بپرسم . خیلی ها را باید ببینم، دوستانی که سالهاست از آنها بی خبرم ، اقوامی که در سال یکبار ، آنهم به زور می بینمشان ، مردمانی که می توانم دستگیرشان شوم ، دوستانی که از من می پرسیدند آن برق کوچک که در چشمانت از امیدواری سخن می گوید از چیست و من لال می ماندم ، راستی چه اتفاقی برای همۀ این انسانها افتاده است ؟ چرا از آنها بی خبرم ؟ نه ، نه ، من نمی توانم به این زودی بروم . هنوز خیلی کار دارم ، باید آماده باشم ... ... و اگر این لحظه بیاید چه ... ای کاش هر روز به این فکر می کردیم که شاید صبحی دیگر درکارنباشد . ای کاش ناتمامها را تمام می کردیم ، هر روز ، هر دقیقه با خود حساب می کردیم. Powered by AkoComment! |