|
در استقبال شعر سهراب سپهري «پشت درياها شهري است» قايقت را بگذار آن سوي درياها شهري نيست
در استقبال شعر سهراب سپهري «پشت درياها شهري است» قايقت را بگذار آن سوي درياها شهري نيست شهر در قلب تو است شهر خود را تو بساز. باز كن پنجرهات را به سوي جلوه ی نور روي هر بام براي مرغان دانه ی مهر بپاش و سحرها برخيز تا به خورشيد سلامي بدهي پر از احساس خوش باران شو خاك را زنده كن از شوق شكفتن، رُستن. چشمهايت را از باران، از نور بشوي تا كه خورشيد در او جلوه كند. با دو چشم روشن، قلبي پاك، تو در اعماق سياهي نوري مييابي دست هر كودك دهساله ی شهر شاخه ی معرفتي ميبيني و به يك چينه چنان مينگري كه به يك شعله، به يك خواب لطيف. چشمهايت را بگشا برخيز وقت كار است و تلاش موقع ساختن است كار تو ساختن قايق نيست كار تو ساختن آن شهر است: شهر رؤياهايت قايقت را بگذار شوق رفتن را بگذار كنار دل تو تشنه ی شوقي تازهست شوق بودن، رستن، ساختن و باليدن ساختن... امّا با دست تهي دستي از حرص تهي، پر ز سخا قلبي از كينه تهي، پر از مهر تا كه خورشيد در آن جلوه كند چه شكوهي دارد! بودن و ساختن شهري چون آئينه شهري اينجا كه تو ميسازي، تو! شهر خود را تو بساز. Powered by AkoComment! |