|
چه کیفی داشت منم ثروتمند بودم. فکرش رو بکن چقدر چیزهای قیمتی توی دنیاست. چه احساسی داره آدم یک الماس درشت رو توی دستش بگیره و احساس کنه مال خودشه. چشمهات رو ببند و سعی کن یک لیست از تمام چیزهای با ارزش دنیا تهیه کنی. از کوه نور گرفته تا مبل های جدیدی که توی طهران تولید می کنند و به اسم مبلهای ترکیه به مردم غالب میکنند.
چه کیفی داشت منم ثروتمند بودم. فکرش رو بکن چقدر چیزهای قیمتی توی دنیاست. چه احساسی داره آدم یک الماس درشت رو توی دستش بگیره و احساس کنه مال خودشه. فکرش رو کردی گوشه خونه عصای نادرشاه رو داشته باشی یا جواهر روی تاج شاه عباس. صندلی احمد شاه یا حتی آفتابه مسی فتحعلی شاه . اونوقت همه اینها رو بگذاری توی دکوراسیون خونه و وقتی سایر دوستای روشنفکرت میان اینها رو بهشون نشون بدی . چشمهات رو ببند و سعی کن یک لیست از تمام چیزهای با ارزش دنیا تهیه کنی. از کوه نور گرفته تا مبل های جدیدی که توی طهران تولید می کنند و به اسم مبلهای ترکیه به مردم غالب میکنند. راستی چیندن همه اینها جا لازم داره. خوب اگه واقعا پولدار بودم یکی از اون خونه های بزرگ سبک انگلیسی درست میکردم. از اونهائی که از دم در حیاط تا خود خونه باید یک خط واحد گذاشت و یک دریاچه توی حیاط داره با کلّی اتاق های بزرگ برای جا دادن گنجینه های ارزشمندم و توی این خونه حتما یک شومینه درست می کردم از اونهائی که توش سنگ های طبیعی به کار رفته و میشه توش هیزم سوزوند یک گبه یا قالی قدیمی نخ نما جلوش پهن می کردم . توی استکان کمر باریک برای خودم چای می ریختم . به آتیش هیزم ها نگاه میکردم و لذت می بردم. اگه واقعا پولدار بودم چندتا ماشین خیلی خوب میخریدم . ماشین هایی با تمام امکانات که هیچ کدوم رو خودم رانندگی نمی کردم. حتی مثل توی این فیلمها در ماشین رو خودم باز نمیکردم. می نشستم تا یک نفر دیگه در رو باز کنه . سعی میکردم اصلا راه نرم. از ماشین راننده آسانسور یا حتی هلیکوپتر و هواپیما استفاده می کردم. دست به هیچ چیز نمی زدم. تمام کارهام رو افراد دیگه انجام میدادند و اون افراد رو افراد دیگه ای آموزش میدادند و کنترل می کردند و باز اونها رو هم کسان دیگری هدایت میکردند و در مجموع تمام اونها زیر نظر یک نفر که مشاور شخصی من هستند کار میکنند لذتی داره که حتی برای پوشیدن لباست سه نفر دستیار داشته باشی. البته برای حفظ سلامتی ساعاتی در روز رو باید میرفتم یک جای با کلاس و ورزش میکردم زیر نظر مربی های مجرّب و پزشکان متخصص اونقدر می دویدم تا عرقم در بیاد و نفسم دیگه بالا نیاد . برای چی ؟ برای اینکه بتونم غذاهای خوشمزه بخورم . رستوران های گرون قیمت برم و مخصوصا گرونترین غذاشون رو سفارش بدم. جدیدا یک رستوران درست شده توی یکی از مناطق ییلاقی توی دامنه کوه رستوران توی فضای باز زیر درخت های بلند چنار. تمام طول حیاط رو آب صافی با صدای دلنواز خودش طی میکنه به جای میز و صندلی تخت های بزرگ و پشتی داره و گارسون هاش با لباس های محلی جلوی آدم سفره پهن میکنند . نون رو تازه به تازه از تنور در میارن با سبزی تازه و پیازجلوی آدم میگذارند. دیزی آتیشی درست میکنند و توی قابلمه های سنگی سرو می کنند. اگه پولدار بودم حتما یک ویلا یک جا برای خودم می خریدم . یک جائی دور افتاده که حتی مشاورم هم نتونه پیدام کنه . یک خونه ساده روستائی بالای یک تپه که یک شومینه راستکی داشته باشه با یک مطبخ واقعی که دور تا دورش جنگل واقعی باشه که بشه برای مدت کوتاهی همه چیزهایی که دارم فراموش کنم . بتونم برای لحظاتی خودم باشم . هیزم بشکنم. سبزی بکارم و با دستهام خاک رو لمس کنم و در اون لحظه احساس کنم به هیچ چیز و هیچ کس نیاز ندارم تا بتونم در نهایت لذت در آغوش طبیعت در کنار خدا باشم . راستی چه خوبه که من اینقدر ثروتمندم. Powered by AkoComment! |