Statistics

عضو: 565
مطلب: 885
سایت: 0
پائیز
چاپ ايميل دانلود
نگارش: ایقان
۰۴ اسفند ۱۳۸۵

خونه ی ما طبقه ی سوم بود، یک درخت خیلی بزرگ هم کنار خونمون بود، هروقت می خواستم فکر کنم می رفتم و کنار پنجره ی اتاقم می نشستم. از پنجره ی اتاقم اون درخت خیلی بزرگ به خوبی معلوم بود، نزدیک پاییز بود و برگهای زرد درخت کم کم روی زمین می افتاد، فضای خوبی برای فکر کردن بود. موضوعی بود که مدتی ذهنم را به خودش مشغول کرده بود؛ به خودم فکر می کردم و به مشکلاتی که تا حالا توی زندگی ام پیش اومده، به اشتباهاتم، به جامعه ی خوابی که توش زندگی می کردم و به اینکه تا حالا چقدر در اصلاح جامعه ام موفق بودم. پاییز فصل دلگیری است.

هر چی باشه، بهائی هستم و باید در قبال جامعه ام مسئولیت پذیر باشم. به اون موقعی فکر می کردم که وقتی می خواستم تسجیل بشم احساس می کردم که از این به بعد یک بهائی خوب می شم؛ ولی این احساس زیاد طول نکشید و بعد از یک مدتی باز هم یک انسان عادی شده بودم، یک بهائی عادی. احساس عذاب وجدان می کردم و به خودم می گفتم که تا بحال فرد بهائی خوبی نبودم، فکر کردم که باید چه جوری می بودم تا یه بهائی خوب جلوه می کردم.

من هم یک جوان بودم مثل جوانان دیگه ولی بهائی بودم؛ یعنی اینکه به هر حال یه فرقی باید می کردم، آخه بین یک فرد عادی و یک فرد بهائی یه فرقی می بایستی باشه، نه؟!

"یک برگ زرد از بالای درخت بر روی زمین افتاد."

افکارم رو متمرکز کردم، جواب سؤالم زیادهم سخت نبود. اینقدر توی آثار بهائی درباره ی خصوصیات یک جوان بهائی مطلب هست که پیدا کردن اون چیزی که باید باشم زیاد سخت نباشه. یک جوان بهائی در درجه ی اول یک بهائيه؛ یعنی اینکه بايدخصوصیاتی رو که یک فرد بهائی داراست داشته باشه. یادمِه که بیت العدل توی یکی از دستخطهایش برای ارتقاء بنیه ی روحانی افراد بهائی پرداخت تبرعات، نماز خوندن و 95 بار الله ابهی گفتن رو ذکر کرده بود.

خندم گرفته بود. تبرعات رو هر وقتی که یه کمی پول خرد داشتم پرداخت می کردم!! نماز که خیلی سخت بود ولی اکثراً 95 بار الله ابهی رو به سرعت برق و باد می گفتم. خودم که نمی فهمیدم هیچ، فکر می کنم خدا هم نمی فهمید که توی اون 95 بار من چی می گفتم. تصمیم گرفتم از همینجاخودم رو اصلاح کنم، دفترم رو برداشتم و به جهت تاکید توش نوشتم که از این به بعد توی هر ضیافت تبرعات می دم حالا هر چقدر هم که کم باشه، مبلغش روهم کم کم زیاد می کنم، ولی باید شروع کنم.

اول تصمیم گرفتم که شروع کنم نماز کبیر بخونم، یه کمی که فکر کردم دیدم که واقعیتش نمی خونم، یه تخفیفی به خودم دادم و نوشتم نماز وسطی روزی 3 مرتبه. حالا که فکر می کنم می بینم که این برام بهتره. روزی 3 مرتبه باعث می شه که بیشتر به یاد خدا باشم و حداقل کمتر به یاد خودم و زندگی مادیم بيفتم. 95 بار الله ابهی رو هم بعد از یکی از نمازهام می گم، اینطوری دیگه راحت تره. این از این 3 تا: تبرعات، نمازم و 95 بار الله ابهی.

فکر کردم که دیگه یک فرد بهائی اونم از نوع خوبش، باید چه جوری باشه؟

آها! غیبت. آخ که چه سخته آدم غیبت نکنه ولی یه دفعه ای یاد بیان حضرت بهاالله افتادم: "شخص مجاهد...غیبت را ضلالت شمرد و به آن عرصه هرگز قدم نگذارد، زیرا غیبت سراج منیر قلب را خاموش نماید و حیات دل را بمیراند."

به خودم گفتم، دیدی که حضرت بهاالله هم تذکر دادن که اگر بخوای آدم درست و حسابی باشی هرگز نباید غیبت کنی. هر چی تا الآن غیبت کردم پیشکش، اصلاً چرا پیشکش؟ تجربه، از این به بعد دیگه خبری از غیبت نیست. زیر غیبت دو تا خط کشیدم که بیشتر بهش توجه کنم.

حالا که خیالم راحت تر شده بود، چشمام رو بستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم. وقتی چشمام رو باز کردم، ناگهان وحشت تمام وجودم رو دربرگرفت، نگاهم به برگه ای روی دیوار روبه روم افتاد که خیلی وقت پیش بابا بزرگ خدا بیامرزم برام با خط خوش نوشته بود: "راست گو، کفر گو. بهتر از آن است که کلمه ی ایمان بر زبان رانی و دروغ گویی" سریع یاد داستان حضرت محمد و اون دزده افتادم که حضرت محمد به دزد گفته بودن که اگر صادق باشی و راستگو، کم کم دزدی هم نمی کنی و باقی داستان. تو فکر فرو رفتم، چرا صداقت اینقدر مهمه؟ حضرت بهاالله اشاره می کنن که حتی اگر کفر می گی، راست بگو و صادق باش این بهتر از اینِه که به خودت مؤمن بگی ولی دروغگو باشی، یعنی کافر راستگو پیش خدا از یک مؤمن دروغگو عزیزتره. خیلی آروم و محتاطانه توی دفترم نوشتم: "از این به بعد دروغ نمی گم!" جلوی اون هم خيلي ريز، بیان حضرت بهاالله رو نوشتم.

"یک برگ زرد دیگر از بالای درخت بر روی زمین افتاد."

احساس می کردم که یه سری چیزا رو فراموش کردم بنویسم، می خواستم باز هم از صفاتی که ندارم بنویسم که یک دفعه یاد تبلیغ افتادم، وای تبلیغ! احبا می گن که اگه آدم تبلیغ نکنه تأیید ازش سلب می شه. فکر کنم که بیان حضرت عبدالبهاء باشه. خوب، حالا که اینطوریه خداییش نمی صرفه که آدم تبلیغ نکنه، نه فقط بخاطر اینکه تأیید از آدم سلب می شه هاااا، نه. به خاطر چیزای دیگش.

می دونی، آدم وقتی تبلیغ می کنه مجبوره تا می تونه یک فرد بهائی باشه که توی ذوق طرف مقابل نزنه، مجبوره درست حرف بزنه و درست تر لباس بپوشه که یه وقت طرف مقابل نگه این بهائی ها چرا اینطورین؟! مجبوره که اطلاعات امری و غیر امری اش رو بالا ببره که به قول معروف جلوی اون کم نیاره. خداییش دیدم که اگه تبلیغ نکنم خیلی عقب می افتم. البته سختِه . توی مدرسه دوستای زیادی دارم که اهل بحث کردن هستن، می تونم با اونا در مورد آئین بهائی صحبت کنم. وقتی هم که حرف بزنم، حرف زدنم هم بهتر می شه، خلاصه القول اینکه تبلیغ کارخونه ی آدم سازیه. یه آدم درست و حسابی می سازه، اونجوری دیگه تأیید هم از زندگی آدم سلب نمی شه. حالا یادم میاد که چند بار با چند نفر در مورد دیانت بهائی حرف زدم، خداییش تأیید می رسه هاااا، بعد از اینم که تموم می شه انسان آنچنان احساس شادی و به قول احبا سروری می کنه که حد نداره.

راه تبلیغ هم که مشخصه، اول گفتگوی هدفمند، بعدش جلسه ی دعا و بعدشم گروه هاي مطالعه. حالا که فکر می کنم می بینم که خیلی هم سخت نیست. حتی اگر هم سخت باشه به سختیش می ارزه، آدم یک نفر رو بهائی می کنه، چیزی که همه ی مردم دنیا الآن در به درش هستند و دارن دنبالش می گردن رو آدم به دیگران هدیه می ده.

تبلیغ رو هم توی دفترم نوشتم و جلوش اسم چند تا از دوستام روکه فکر مي کردم برای شروع دوباره خوب هستن يادداشت كردم.

به کلمه ی "حیات بهائی" فکر کردم، اوایل که می شنیدم برام خیلی عجیب و غریب و قلمبه سلمبه بود، ولی خیلی هم اینطور نیست. به خودم گفتم حیات بهائی یعنی اینکه آدم یه حیات بهائی داشته باشه، مثل یک بهائی زندگی کنه، مثل یک بهائی که حضرت عبدالبهاء می گن، باید روح بهائی داشته باشه، سعی کنه پاک باشه، قلب پاکی چون دُر داشته باشه، با دیگران مدارا کنه و باهاشون محبت آمیز رفتار کنه، خلاصش اینکه سعی کنه همه ی آدم ها رو دوست داشته باشه، چون که همه بنده های خدا هستن و در نتیجه مقدسن.

"یک برگ زرد دیگر از بالای درخت بر روی زمین افتاد."

به برگی که افتاد فکر کردم، به درخت روبروی خونمون، فکر کردم که دائماً در حال تغییر و تحولِه ، دائماً نو می شه و با فصل های سال تغییر می کنه، یاد مُد افتادم، آیا درخت هم همرنگ جماعت می شه و دائماً روی مُد هستش؟ منظورم اینه که با فصل های سال دائماً تغییر می کنه. یه کمی فکر کردم دیدم که نه! درخت در حیطه ی مخصوصی زندگی می کنه و فراتر از اون هم نمی ره. داخل یک حصار که این حصار باعث می شه زنده بمونه. اون روی مُد نیست، اون همون طوری که باید باشه زندگی می کنه. زندگی در تحت یک سری قوانین و مقررات. دیدم چه خوب می شد که همه ی جامعه ای که توش زندگی می کنم هم هرجوری که می خوان لباس نمی پوشیدن و دائماً این توی ذهنشون بود که انسان چون انسان هست تحت یک سری قوانین باید زندگی کنه تا انسان باشه و صد البته اگر بهائی هم باشه باید خصوصیات دیگه ای هم دارا باشه. پس هر جوری نباید بپوشم و آرایش کنم.

درست لباس پوشیدن و آرایش کردن رو هم توی دفترم نوشتم. صدای مامانم روشنیدم که گفت: "شادی، بیا، بابا اومده، بیا ناهار بخوریم." سریع یک نگاه به دفترم کردم: "تبرعات، نماز وسطی، 95 بار الله ابهی در روز، اکیداً غیبت نکردن، صداقت، تبلیغ، درست لباس پوشیدن و آرایش کردن و داشتن حیات بهائی."

برای امروز فکر کنم کافی باشه. چه حاسب نَفسَکَی کردم هاااا. حالا دیگه فرق کرده بودم، الآن دیگه اون شادی گذشته نبودم. از پنجره به بیرون نگاه کردم. آره زندگی در جریان بود، من هم باید متفاوت از گذشته می شدم و به اون چیزی که احساس می کردم می بایستی باشم، نزدیکتر شدم. دیگه احساس عذاب وجدان نمی کردم. از امروز سعی می کنم که به همه ی مواردی که یادداشت کردم عمل کنم. به شمایل حضرت عبدالبهاء نگاه کردم. مثل همیشه تبسمی ملایم داشت که آرامش بخش بود. آرامشی عجیب در دلم به وجود آمد، احساس می کنم که او هم حالا از من راضی ترِ ه. دفترم را بستم و نگاهی به بیرون کردم.

"یک برگ زرد دیگر از بالای درخت بر روی زمین افتاد."

و باز با خود اندیشیدم که زندگی در جریان است و:

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست.

هر کسی نغمه ی خود خواندو از صحنه رود؛

صحنه پیوسته به جاست.

خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

نظریه

نظر بدهيد
لطفا نقد و نظریات خود را صرفا در رابطه با موضوع مقاله بنویسید. متن هایی که در آن به افراد تهمت و یا بی حرمتی شده باشد، و همچنین نوشته هایی که حاوی آدرس سایت شما یا سایت های دیگران باشد فورا از سایت حذف خواهند شد.
کاربر:*
ایمیل:
عنوان نظر:
متن نظر:*

کلمه رمز:*Code
قبل از ارسال این کد را وارد کنید

Powered by AkoComment!

 

اعلانات

1-برخي مناسبت هاي بين المللي آذرماه: (تعيين شده توسط سازمان ملل متحد)

21نوامبر(1آذر) روز جهاني تلويزيون

25نوامبر( 5آذر) روز بين المللي رفع خشونت عليه زنان

29نوامبر(9آذر) روز بين المللي همبستگي با مردم فلسطين

3دسامبر(13آذر) روز بين المللي معلولان

10دسامبر(20آذر) روز معيارهاي اخلاقي انساني

20دسامبر(30آذر)  روز همبستگي نوع بشر


2-ارسال عكس: دوستان عزيز مي توانندعكس هايي را كه مناسب اين سايت تشخيص مي دهند، ازطريق ايميل زيربراي ما ارسال نمايند.عكس ها توسط خودشما تهيه شده باشد:

This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it

3-بلاگ ها: ازجوانان عزيزدعوت مي كنيم درسايت بلاگ هاي جوانيم ، بلاگ خودراتأسيس كنند. بلاگ هاي جوانيم،محيطي اختصاصي براي ابراز صميمانه ي افكار ونظريات شما


 4-مقالات وخواندني هاي مناسب رااز طريق «ارسال نوشته هاي شما» براي ما ارسال نماييد

5- ازسایت گفتمان جوانیم دیدن کنید. گفتمان جوانيم امكاني متفاوت وميداني جديد براي فعاليت هاي جوانان است وهدف آن ايجادفضايي دوستانه وصميمانه است كه درآن، جوانان بتوانندمباحثات مفيدي پيرامون مسائل ومباحث مختلف داشته باشند.

 

کیبورد