|
از درون می شنوم که بسی قلب و دلم در نجواست و زبان ، در تقلا که هویدا کند این سّر نهان :
دوست دارم که شوم چون خورشید سر زنم فارغ و شاد ، از پس ابر کبود بدرخشم آزاد ، از بلندای جهان سردی شام سیه ــ سستی فکر گنه ــ که همی گشته پس ِ خندۀ این چهره نهان ــ بزدایم از دل ، برهانم از جان . و شوم چون مهتاب تا که در ظلمت افسوس و دریغ ، تا به تاریکی این خشم و دروغ ، که در آن ره نتوان کرد عبور ، نتوان کرد نگاه ، نتوان دید عیان نور دهم با همۀ هستی و جان ، با همۀ مهر و توان و شوم چون باران شاد و رقصان در باد ، فارغ از جنگ و عناد رنج و غم ، کینه و درد شویم از صفحۀ دل و جدا سازم از این چهرۀ پژمردۀ زرد . و شوم همچو نسیم از تن رهگذری ــ که به راه دل درماندۀ خود ، پا نهد قصد عبور و به ساز غم خود ، هر زمان گوش نهد از سر هوش پس زنم زنگ غبار و بخوانم به دلش نغمه و آواز سروش . و پس از سیر تمنّای وجود ، دوست دارم که شوم همچو خدا که فقط ثانیه ای ، یا که در لحظۀ ناچیز و کمی نیست سازم همه بودی ِ ستم محو سازم همه زشتی و بدی و به یکباره به این گیتی دل ، قفل و زنجیر نمایم یکسر که در فکر و سرش بذر بدی می روید ، که این خرمن زیبای محبّت به جُوی بفروشد. Powered by AkoComment! |