|
نگارش: الهام
|
|
۲۴ دي ۱۳۸۵ |
|
خاطرم هست چند روز پيش پشت چراغ قرمز در يكي از چهار راه هاي شهر ايستاده بودم . بي خيال از همه جا و همه كس، ناگهان كودكي توجهم را به خود جلب نمود . لباسي بسيار كهنه و كثيف به تن داشت با صورتي كه از كثيفي به سياهي مي زد.در اين حين دانه هاي برنج را در دستانش ديدم كه با اشتياق مشغول خوردن آنها بود.اين صخنه مرا بسيار متاثر نمود و دوباره به من ياد آوري كرد كه فاصله طبقاتي در جهان بيداد مي كند. از يك سو نو جوانان مرفهي را مي بينيم كه بدليل فزوني امكانات اقدام به خود كشي مي نمايند و از سوي ديگر همتايان فقيرشان را مي بينيم كه از گرسنگي جان مي دهند. عزيزان بيائيداندكي تامل نماييم . چرا در اين جهان پهناور كه حتي در طبيعتش هم تعادل بر قرار است ، در جامعه انساني - كه به قولي اشرف مخلوقات خوانده مي شود - اينچنين صحنه هايي را شاهديم كه همه حاكي از عدم وجود تعادل است ؟ درمان اين درد چيست ؟ شايد اگر ثروتمنداني كه بخاطر زيادت ثروت مورد سوء قصد قرار مي گيرند ، قدري از ثروتشان را در راه خير مصرف مي كردند، اينچنين نمي شد ؛ شايد اگر افراد به قدر زحمتي كه مي كشند مزد دريافت مي نمودند، اينچنين نمي شد ؛ شايد اگر وجدان كاري نا ديده انگاشته نمي شد، اينچنين نمي شد و هزاران شايد ديگر ...
حال وظيفه من جوان چيست؟ آيا بايد به سادگي از كنار اين صحنه هاي دردناك گذشت؟ آيا بايد فقط به حال كودكاني كه از شدت نحيفي استخوان هايشان نمايان است تاسف خورد ؟ نه من ديگر نمي خواهم مانند سايرين باشم ؛ نمي خواهم فقط تاسف بخورم؛ نمي خواهم فقط اشك بريزم؛ جامعه از تك تك افراد شكل مي گيرد ، چرا من از خودم شروع نكنم ؟ پس سعي مي نمايم ديگر وجدان كاريم را زير پا نگذارم ، سعي مي كنم قسمتي از پس اندازم را صرف امور خيريه نمايم و هيچگاه بيش از زحمتي كه مي كشم توقع پاداش نداشته باشم، تا تعادل در جامعه بر قرار شود. به اميدروزي كه فقروتنگدستي ازصفحة گيتي رخت بربندد.
Powered by AkoComment! |