|
دمی صادقانه با نسل جوان باش!
نزدیک به قلهء جوانی می ایستم تا نفسی تازه کنم .. تا قدری بیندیشم
بیندیشم به آنچه هستم و آنچه باید باشم .... باری به سنگینی کوه بر دوش دارم! می نشینم و کوله بارم را می گشایم ... آنچه با خود آورده ام و هنوز باید ببرم خستگی هایم را دو چندان می کند ! کوله بارم سرشاراز گفته های توست! تو که در عجبی از سکوت من و نمی دانی فریادهایم است که نارساست...
تو که فراموش کارم می خوانی و نمی دانی که خاموشی ام برهان فراموشی ام نیست ... تو که مرا بی دغدغه ترین می خوانی و شیدا و نمی دانی دقیقه های پر دغدغه مرا اینگونه آشفته کرده است تو که سالهاست فراموش کرده ای نسل بعد از تو هم هزاران هزار از آموخته هایت را باید به دل بیاموزند تا مثل تو مایهء افتخار شوند... تو که بار جوانی را هنوز در سالخوردگی به دوش می کشی . رنجها را به جان می خری .. اما نمی دانم چرا نمی خواهی باور کنی من و هم نسلانم هم باید سهمی داشته باشیم .... تو که لحظه ای به گرمی با من سخن نمی گویی و به این سکوت سخت ادامه می دهی ... تو که .... راستی زبان نسل مرا برای تو ترجمانی دیگر لازم است؟ فکر می کردم نسل من و تو راهشان یکی است و زمانشان کمی متفاوت! تو که ادعا می کنی چشمان من آینده نگر نیست .. یک بار در دل گفته ای کدامین آینده را برای او بتصویر کشیده ام؟ تو که می گویی بخوان ... هیچ با خود گفته ای وقتی می خواند به چه می اندیشد؟ فقط کلامش مهم است یا آنچه می اندیشد؟ تو که می گویی بمان ... تا کنون اندیشیده ای نسل بی اعتقاد را ماندن در ایران چه سود؟ نگو نا امیدم که من آینده را می خواهم ... من ادعیه را می خوانم و من در ایران می مانم اما نیازم اعتقادی است که نمی دانم از کجا باید بیابم؟؟! می دانی از حرفهای نسل تو خسته ام و دلشکسته! چشم انتظار آنی که من مثل تو باشم و همین که کمی پا جای پایت بگذارم راضی هستی اما از درون من نا آگاه! هیچ به تفاوت هایمان اندیشیده ای؟
می خواهم مثل تو باشم .. تو که ایستادی .. محبوس شدی ... خدمت کردی .. لبخند زدی.. اما هرگز نگفتی " ایمان" را چگونه بدست آورده ای که به دنیا نفروختی اش؟ می خواهم مثل تو باشم .. تو که از نیمه راه علم اندوزی باز گشتی .. با قلبی شکسته اما پر شور ..اما خشنود ... بر طناب دار بوسه زدی ... اما هرگز نشانی "ایقان" را به من ندادی؟! تو که نسل پیشینت آنقدر ساده بود و مهربان که هم سادگی را آموختی هم محبت ... تو که همنسلانت معرفت را بخوبی دانستند و صداقت را .... نمی گویی من میان این قرن ریاکار و نامهربان چه کنم؟ تو که لقمه های نان حلال را می شناختی .. پس چرا مرا هشدار بر حرام ندادی؟ تو که شکرگزاری را آموختی .. پس چرا برای من فقط توصیفش کردی ... تو که عاشقانه زیستن را می دانستی .. تو که عارفانه رفتن را آموختی ... تو که اعتقاداتت را جاودانه ساختی ... پس چرا فقط توصیف کردی؟ چرا نادانسته فقط و فقط توجیهم کردی ... منی که امروز جوانی ام سرشار از جملات تو صیفی است. توصیف صداقت .. توصیف محبت .. توصیف خدمت .. تو صیف شهادت .. توصیف حکمت .. جمله ها را از بر می خوانم! اما عملی در پی نیست ... عملی را نیاموخته ام! و به جایی رسیدیم که هم تو مدعی شده ای هم من! می گویی روزگار روزگار دیگری است. می گویم : روز را خورشید می سازد و روزگار را انسانها! پس انسانها انسانهای دیگری شده اند! می گویی: خوب تو تاریخ دیگری رقم بزن! حماسه ای دیگر بیافرین! می گویم: با کدامین وسیله؟ آنچه دارم توصیف های همنسلان توست در ذهنم! اما نه دیده ام و نه آموخته ام! سالهاست توجیهم کرده ای اما امروز ... من اختیار دارم و اراده.. راهنمایم باش تا فقط نخواهم گام لرزانم را بر جای گام های تو نهم! من حرف می زنم .. من عمل می کنم اما بی اعتقاد! اعتقادات من و همنسلانم از همان سالهای عشق و فداکاری تو در زوایای کوچک وجود کودکی مان مانده است و خاک می خورد ....! کمکم کن بیابمشان.. کمکم کن گام هایم را راسخانه بردارم! و تو در میان نا باوری هایت پنجرهء قلبت را می گشایی تا من به باوری بی نهایت از خود و از تو و دیگران برسم ... به راه می افتم بر فراز قلهء جوانی ایستاده ام بر روی پاهای خود ... نه جای پای تو! نگاهم می کنی .. به شوق می آیی ! گرچه هنوز در عمق دیدگانت می خوانم از من وهمنسلانم نا امیدی ... اما شوق توام نگاهت شوری بی نهایت در نهادم می ریزد! نشانی تمام نادانسته هایم را به دستم می دهی ... کوله بار سنگین خواسته هایت را با لبخندی بر دوشم سبک می کنی! وباری که خود تا اینجا بر دوش کشیده ای را بر دوش من می نهی! لحظه ای نگاه بر آنچه با خود آورده ای دگرگونم می کند! چقدر راه های نرفته دارم چقدر کارهای به انجام نرسیده! می دانی اندوخته ام امیدی است که به من بخشیدی و توان جوانی و ایمانی ساده! می گویی : امیدوار باش و مستحکم ! مومن باش و مستقیم! لبخند می زنی و من هم : ایقانی می خواهم تا به آنچه می خواهی و می خواهیم نیک برسم! می گویی: ایقان آنی نیست که به توصیفی و نشانی بیاموزمت که تو خود خواهی آموخت اگر طلب کنی ..اگر صبر کنی .. . اگر عاشق باشی .... که بی گمان ایقان است که استوارت می دارد و محکم! اشک در چشمانت حلقه می زند..صورتت می خندد ... تردید لحظه های قبل از نگاهت رخت بر بسته است. دستی به شانه ام می زنی و می گویی: برخیز! ایران منتظر توست و جهان نیز هم! برخیز ... نامه ای در دستم می گذاری و راهت را ادامه می دهی. صدای زمزمه ات را می شنوم: (( ایران دیروز به پیران خردمندش نازید امروز ایران به جوانان برومندش نازد نسلی که تواند ایران را آزاد تر آبادتر از پیش بسازد نسلی که ز اوهام و خرافات گسسته است اهریمن نادانی را شاخ شکسته است
نسلی که به ظلمتکدهء دهر نمانده است خود را جهانهای پر از نور رسانده است فردا همه با نسل جوان است که امروز – هر روز – تواناتر و آگاه تر از پیش با تکیه به نیروی امید خرد و خویش در عرصهء میدان جهان راه گشاید هرروز سرافراز تر از پیش بر آید! ))-1 .... دور می شوی و نوایت دیگر به گوشم نمی رسد . نامه ات را می خوانم: فرزندم: روزها می گذرد. دقایقش را دریاب. راز هایش را بجو. خستگی هایت را دور بریز و دلشکستگی هایت را نیز! بدان که آنچه غرور جوانی ات می طلبد نه برای تو می ماند و نه با تو! بدان که امروز هم چشم امید من به تو است و هم دست یاری فرزندت به سویت! اگر چند سالی از تو غافل ماندم ببخشایم که باور هایم مرا به آن سو بردند! اما هنوز دیر نیست هنوز راه ها ادامه دارند.. پس باور کن خودت را. تاییدی برایت می طلبم و توفیقی! ..........
می اندیشم به همهء آنچه از زندگی ام تو می خواهی و خودم می خواهم و آیندگانم نیز می طلبند! همه در گرو ایمان من است و خردم! تا چگونه شریعتم را دریابم و چه طریقتی پیشه کنم تا به حقیقتی برسم! می اندیشم می بینم می خوانم ... تو هم یاری ات را از من دریغ مکن و دعای خیرت را نیز! امانت دار با ارزشترین هایت می مانم ... با ارزشترین هایی که به من بخشیدی تا به نسل آتی ببخشایم!
1- فریدون مشیری – تا صبح تابناک اهورایی
Powered by AkoComment! |