|
نگارش: علی
|
|
۱۴ آذر ۱۳۸۵ |
|
نسیم لطیف و سرد پا ییزی رها و آسوده از اسارت زمان بر چهره ام مرورمی کند و خورشید آرام آرام ، پر شور با نشاط از بستر خویش برمی خیزد تا دریچه گرما و حرارت خود را به روی جهان بگشاید .ومن در این صبح بی آلایش در سکوتی پر معنی بر تن بی جان و خشکیده برگهای درختان با گامها ی آرام بر سنگفرشهای پارک قدم برمی دارم .
از احساس ارزش همراه با شوق بودن سرشارم و شکوه لحظه ها چون وقار آبشاران در عمق وجودم جاریست . حس نهفته در وجودم نیز در تقلای جریان و حرکت است که اگر به سکون و ماندن دل خوش کند ، به مر داب رخوت و سستی بدل می شود . آهنگ تلاش و قصد حرکت ، شاید این است معنی زندگی . در خویش فرو رفتم و اندیشیدم : " هر چه در رود خروشان افتد جاری می شود و در مرداب خاموش ، راکد و بی فروغ . " و من می بایست چنین می کردم ، جاری شوم و جاری سازم و مسیر را انتخاب می کردمحرکت یا سکون ؟ با این حال آسوده ام ، سرخوشم ، فارغم و پرواز دسته جمعی مرغابیان تفکر نو را در افق آسمان قلبم می بینم که چگونه همداستان ، بالهای توانمندشان را به حرکت در می آورند و هم جهت و رو به سوی افق تفکری جدید قصد پرواز دارند ، کوههای صبر و بردباری در دو سوی افق تغییر ، نوید دمیدن خورشید اشتیاق را سرمی دهند که گویی بدون حضورشان پرتو آفتاب عشق در دشت حاصلخیزقلب جلوه گر نمی شد . می بینم ، می فهمم ، و درک می کنم که چگونه امواج متلاطم دریای رها یی در سرزمین وجودم در جوش و خروش است و کشتی فرسوده تفکر پیشین را در هم می شکند . آرام و به تدریج به خود آمدم ، دست گرم و لطیف آفتاب را بر روی گونه هایم حس کردم ، رو به دریاچه کوچک پارک ایستادم و چشمهایم را درحالیکه نفس عمیقی کشیدم به آرامی بستم ، مواهب بیکران زندگی خویش را بر شمردم و در حس شگرف بودن غرق شدم . حال وجودم چون رود در بستر دشت در حرکت است و قدم به قدم مسیر خویش رااز لابه لای درختان و تپه ها طی می کند . بوته ها ، گیاهان ، و گلپونه های شوق لب رود را می بیند و حس می کند و به مرغ خوش آوازشاخسار دوستی و مدارا و پروانه های شور و مستی که رقص کنان به بالا و پایین می پرند و به ترنم زیبای قطرات آب که از بین سنگهای سبزینه پای کوه به درون آب فرو می افتد و در حال اجرای بخشی از سمفونی زندگی است درود می فرستد . وازهمه مهمتر به خویش می بالم که دام و بند سرکوب خویش را به کنار افکنده ام و به آبزیان و ماهیان درونم حق رشد ، حیات ، دوام و بالندگی بخشیده ام که از آب دلکش و گوارای تحول بنوشند ودروسعت بیکران وجودم به هرجایی که می خوا هند به حرکت در آیند ، صورت خویش را در عشق الهی درونم ببینند و لحظه به لحظه بارور شوند . می خواهم و می پذیرم که تغییر کنم و می پندارم که من نیز می توانم با کشف گوهر وجود به اوج بلند کهکشان هستی خویش دست یابم . سرور را در دل رنج تغییر می جویم ، که صبوری در دل رنج هنر است و سر خوشی در آن اوج بلوغ تفکر . اشک می ریزم و می گریم و به وسعت آسمان آبی می نگرم و یقین دارم که تا پرواز به گستره آبی آسمان اندیشه های نو فاصله ای نیست . تنها باید دل را از سنگینی اشیای زمینی خالی کرد تا سبکبال و رها به اوج قله های شناخت و معرفت د ست یافت . دو سال گذشت و به ناگاه پوچی تفکرات سالهای پیشین زندگی در ذهنم مرورگشت ولحظه به لحظه چون سراب محو و زائل شد. پوچی اندیشه ام ، کردارم و عمل نافرجامم - خودکشی - شکرگزارم که بار دیگر ترسیم خلقت خویش را توسط خداوند می بینم و حضور پرثمر خود را در روی زمین شاهدم Powered by AkoComment! |