|
امروز در محفلی از دوستانم بودم و بحث آن دوستان درباره ازدواج بود. تمام حضار شروع کردند به صحبت کردن و نظر دادن. در اول جلسه یکی از دوستان که ناظم جلسه بود، مطالبی را عنوان کرد که خیلی جالب بود. مطالب او درباره معیارهای ازدواج بود که گفته شده بود؛ کسی را انتخاب کن که شایسته و قابل هدفهای معنوی و روحانی تو باشد؛ عاقل و باهوش، آرزومند کمال باشدو به جمیع مسائل مربوط به زندگانی تو علاقه مند باشد؛ درجمیع مراحل زندگی یار ویاور تو باشد؛ رفیقی شفیق باشدو قلبی مهربان و سرورانگیز داشته باشد؛ وبعد توخود را فدا او کن و با عشقی زایدالوصف دوستش داشته باش.
معیارهای گفته شده خیلی برایم جالب بود؛ زیرا این نظر و عقیده با خیلی از نظريات و عقاید ديگري كه شنيده بودم، فرق داشت. در حیني که مطلب خوانده می شد یاد یکی از دوستان مزدوجم افتادم که اول عاشق یکدیگر شده بودند؛ اما اينكه آيا با معیارهای عقلی نيزهمدیگر را ارزيابي كرده بودند، معلوم نیست؛ ولی شواهد حاکی از آن بود كه زیاد به این مطلب توجه ای نداشته اند. مثلا پسر دوست ندارد همسرش بدون حجاب در مجالس فامیلی وارد شود؛ ولی دختربه اين كارعلاقه داشت. یک سریال بنام هزارراه نرفته پربود از طلاق هایی که شروع آن ها با عشق و عاشقی بودو این مطلب یک پرده برروی تمام معایب و مزایائی کشیده بود که متاسفانه براي نسل جوان سرانجام خوبی نداشت. واقعا برای شناخت يكديگر، جوان ها چه باید بکنند. می دانیم که در جامعة ما ریسک ازدواج بالاست؛ چون جامعة ما جامعة مذهبی است؛ یعنی همه یا واقعا مذهبی هستندیا فقط مذهبی نمامي باشند؛ درنتيجه متاسفانه نمی توان فهمید که آیا فرد واقعا به اصول خانواده پای بنداست یا خیر. دختروپسربه چه صورت می توانند از اخلاق و صفات و معیارهای یکدیگر آگاهی پیدا كنند؟ آیا خانواده می تواند برای اینکه دو جوان بتوانندیکدیگر را بشناسند و بدون هیچ دغدغه ذهنی وفکری مسائلشان را بايكديگرمطرح کنند، درنقش يك هدایت گر وبستر سازظاهرشود؟ یا مثل قدیم بايدپدر ومادر برای پسر، همسر انتخاب کنند و به جای دختر تصمیم بگیرند؟ با خانواده های با افکار سنتی که معتقدنداگر پسر خانه و ماشین نداشته باشد، بدرد زندگی نمی خورد ویا اگر دختر کمی آرایش کرده ، خوش لباس باشدیا اصطلاحا سروزبان داشته، اهل زندگی نیست و بدرد نمی خورد، چه بايدكرد؟ در اجتماع هم که اگر دخترو پسری بخواهند در خیابان با هم راه بروند ویا در پارکی گفتکو کنند؛ برای آنها ممانعت ومزاحمت درست می شود. مگر راه رفتن در خیابان يادر پارک از لحاظ شرعی ایرادی دارد؟ کجای این کار به عفت و عصمت عمومي لطمه ای واردمي سازد؟ باوجود این مشکلات برسرراه شناخت جوانان، آن ها چگونه از معیارهای یکدیگر آگاه شوند تا بتوانند آیندة درخشانی داشته باشند؟ مشکل دیگر این است که اغلب در خانه هاي پدری برخورد و تنش وجود دارد و دختر یا پسر برای فرار از چنين خانه اي، به ازدواج روی می آورد؛ در حقیقت ازدواج را راه حلی برای مشکلات خودمي پندارد؛ ولی درچنين ازدواج هائي، مدتی نمی گذرد که مشکلات فرد بیشتر مي شود، اما دیگر نمی تواند به عقب باز گردد، بلكه به اصطلاح معروف بايدبسوزد و بسازد. نکته دیگري که درامرازدواج به نظر من می رسد این است که زن وشوهر ها معمولانمي توانندمحبت و احساس خود را به یکدیگر ابراز کنند؛ ممکن است به یکدیگر خیلی علاقه داشته باشند، ولی چه فایده؟ چون از بيان جملاتی که موجب بروز این عشق و علاقه می شود، مانند " دوستت دارم" و امثال آن، ناتوانند و این، باعث بروزسردی در روابط آن ها می شود. افراد خجالتی وکم رو ویا افرادی راکه از لحاظ روانی مشکل دارند؛ چگونه باید شناخت؛ دکتر روانشناسی می گفت بهتراست قبل از ازدواج، هر دو طرف حتما به دکتر روانپزشک مراجعه کنند. این کار باعث می شود که اگر هريك از طرفین مشکل روانی یا روحی داشته باشد، مشخص شود. خیلی از افراد شناخت کاملی از طرف مقابل دارند و می دانند که او معتاد است و یا یک بیماری روانی دارد؛ باوجوداين، بااو ازدواج می کنند وهدفشان دلسوزی و تغییرزندگي اواست و فکر می کنند که می تواننداو را درمان کنند؛ ولی زمانی که ازدواج مي كنند، نه تنها نمی توانند درطرف مقابل تغییری ایجاد کنند؛ بلکه خودشان هم درجهت منفي دستخوش تغییر می شوند. جنبه دیگری که برای ازدواج باید در نظر گرفته شود بعد مادی است یعنی اینکه نه باید خیلی به این جنبه اهمیت داده شود یعنی بگوییم باید خانه و ماشین داشته باشد و یا بگوییم که ماشین و خانه داشته باشم تا ازدواج کنم؛ ویا اینکه به این جنبه بی توجه باشیم ،بگوییم که اصلا کار نداشته باشد برای من مهم نیست . جنبة دیگر مسئلة ازدواج این است که گاهي عقده های درونی ما باعث بوجود آمدن یکسری معیارهای غلط شود. یعنی کمبودهای ما در زندگی باعث می شود معیارهائی که واقعا برای یک زندگی مشترک لازمند، فراموش شوند و یا اصلا اهمیت خودراازدست بدهند. مثلا قبل دردوران جواني به فردي می گويند چهره زشتی دارد، بنابراين زیبا بودن برای او یک عقده می شود و برايش زيبائي اولین معیار و ملاک زندگي مي گرددواين درحالي است كه زیبایی یک امر قراردادی است واگر فرد ي به طورنسبي فاقدآن باشد، نمي توان ارزش هاي ديگرموجوددرزندگي اوراناديده گرفت . دوست داشتن شرط نمي پذير؛ یعنی كسي نمي تواندبه همسرش بگويد من تا زمانی با تو زندگی می کنم كه چنين وچنان باشي واگر این شرایط را ازدست بدهي دیگر دوستت ندارم. به نظر آقای اریک برن این یک بازی است به نام " دوستت دارم اگر....". گرهي دیگر از افراد خیلی خود خواهانه و متکبرانه به امر ازدواج نگاه می کنند؛ یعنی مثلا فردي دارای قدرت مالی است وهمیشه می گوید باهر دختری که بخواهم ازدواج كنم بدون هیچ درنگی جواب مثبت می دهد و یا می گوید " پدر این دختر کارگر پدر من است، من کجا و او کجا". آیا معیارها و ملاک های ما برای ازدواج بايداز روی عقل و منطق باشد و یا از روی احساسات و یا کمبود ها يمان در زندگی؟ یک راحل كه همیشه توصیه می شود این است که، تمام معیارها و ملاک ها را که برای ازدواج داریم به ترتیب اولویت بنویسیم و بعد آن ها را دوباره باز نگری کنیم و آن هائی را كه باید تغییر دهیم، تغییر دهیم و سعی در پاک کردن بعضي ازآن ها نداشته باشیم وجابجا يشان هم نکنیم و درآخرببینیم واقعا منطقی به نظر می رسنديانه ودر پایان هم هیچ وقت توکل به خدا را فراموش نکنیم. Powered by AkoComment! |