|
نگارش: انيس تو
|
|
۰۸ آذر ۱۳۸۵ |
|
این بار از چیزی می نویسم که بارها از آن نوشته ام و نه تنها من که بسیاران از آن گفته اند . در وصف سبزه زارانش غزلها سروده اند و در بیان عشق دیرین و شیرین خود به خاک طربناكش ورقها نوشته اند. می گویند آشناتر از صدای قلب مادر به گوش ماست. می گویند مام مهربان قلندران و رشید مردان و شیر زنان بوده است .
می گویند تمدنی باستان از هزاره های کهن زندگی بشر در کوله بار کهنه خود به دوش می کشد. آری من ازجائي می خواهم بنگارم که انگار در هر حال و هوا ، در هر جا، نفس ما به آن بسته است و در هر ترانه از عشق و وابستگی به آن باید سرود و اگر اینگونه نباشد انگار آن ترانه تهی از نور و رنگ وآوااست. ازآنجا می نویسم که نیک کردار نیاکانی را در بر دارد که نیک گفتارو پندارشان صیت جهانی در بر داشت و نفوذی بر فرسنگها دور تر از ساکنینش. از دیار بزرگ مردان می نویسم . فردوسی و مولوی و حافظ ، سعدی و عطار و بابا طاهر. رازی و بهایی و بوعلی سینا. زرتشت چون مهری درخشان بر بام آسمانش نور افشانی می کند و منشور آزادی کوروش بر دیوارش جلوه گری مي نمايد. آری من از ایرانم می نویسم .آنگونه که هر کس آن را در قلب خود احساس می کند. همانطور که تو هوا را استنشاق می کنی من از ایران می نویسم . همانگونه که تو از تشنگی و عطش سخن می گویی ، از حرمت مقدسات حرف می زنی ، همانگونه که اشک می ریزی و بغض می کنی ، من از ایران می نگارم. آنقدر در سراچه دل انبار کرده ام که نتوانم درِ این کلبه کوچک را باز کنم و قدری از آنچه در آن است بیرون بریزم ، خرمن سالیان دراز انتظار در انبارقلبم گندم گندم ، بر هم انباشته شده است. می دانم که من تنها این گرانبار را در دل ندارم ، که بسیارند آنانی که از زیادی انتظار آبادانی ، از زیادی درد ویرانی ، از زیادی بی حرمتی و نادانی به ستوه آمده اند و به ناگه با یک شعله ، یک جرقه ، يك اغواويك احضار، تمامی این انبار را به آتش کشیده اند و رفته اند؛ رفته اند تا به دنیایی رویا گونه که در خیال کودکانه خود بسیار زیبا و معصومانه و خوش خیالانه ساخته اند، دست یابند و ببینند آنچه را که در آغوش سوزان و قلب گریان مام خود، ایران، ندیده اند. اما من تنها می خواهم بنویسم از آنچه نمی توانم بازگویم و آنچه مُهر سکوتش سالها بر زبانم خورده است. آیا می توان مادری چنین کهن سال و با اصالت را به آرزوهای کودکانه فروخت و به امید هیچ، او را به نامردمان سپرد و به اميد رقص این عروسک دیرینه لرزان هوس با هر بادی ، به دیار دور فراموشی و سرخوشی هجرت نمود؟ می دانم که فرزندان جوان این بانوی سرفراز و دلشکستة تاریخ، نه ازظاهركنوني او آراستگی دیده اند و نه از باطن امرزيش پیراستگی. می دانم که انتظارشان انتظاری سخت جانفرسا ست، لیک این را هم می دانم و می دانی که ا برهای تیره و سیاه نامردمی و نابرابری و بي عدالتی، سیمای این مام قلندر را تاریک نموده و آنچه بر قلب او گذشته است را نه من می دانم و نه تو. ولی آیا این هوای مه آلود زور و استبداد را خورشیدی پر حرارت از پی نمی آید ؟ مگر می شود خورشید را د ر تاریکخانه زندان محبوس کرد و اشعه های نورانی آن را از لابه لای میله ها ندید؟ شاید ما انتظاری بیش از این داریم؛ می خواهیم در ها خود باز شوند و ابرها خود کنار روند و باران خود ببارد؟ نه . بی باد ابری پس نمی رود و شاید اینبا ربه طوفانی آرام تر از نسیم سحرگاه نيازاست. هنوزاز انبار پر بار درد دل، دانه ای بيش بیرون نیامده تا بگویم چه ها می توان از این جهان و جهانیان دید. تا بگویم جوان بودن به سیمای خوش رنگ و آب و یا قلب بی درد و تاب نیست. ایران جوانان بسیار دارد و جوانان آرزوهای بی شمار، آرزو قلب پر توان و اراده ای پولادین می خواهد و الا بر باد رفته خواهد بود که از این بر باد رفته ها بسیار دیده ایم و تجربه کرده ایم. من هنوز نگفته ام که در همین حوالی می توان رویای شیرین بالندگی و سرفرازندگی را لمس نمود. مگر می شود درختان سرسبز مازندران ، تنها باز ماندگان جنگلهای هیرکانی عهد باستان را رهاکرد تا به خاطر ساخته شدن هتل و کارخانه نابود گردند؟ مگر می شود کویر پر ستاره مهتاب شبِ لوت را به خواب های خوش باورانه سپرد ؟ مگر می توان از خزر ، عمان و خلیج فارس معجزه رهایی از سیل عظیم نفت و اورانیم و زباله های صنعتی را انتظار داشت؟ این کوهسار و رودبار و چشمه سار ریشه های حیات و پایداری ما بوده ا ند و هستند و خواهند بود؛ حتی اگر آنها را به حال خود رها کنیم و به دیار دور سفر. من هنوز می خواهم بنویسم اما هراس شکستن دل تو مرا می آزارد؛ چرا که خود دل شکسته ام و غم ایران که در نبردی نابرابر هر روز یکی ازهوادارن و حامیان و وفادارانش میدان را خالی می نمایند، مرا سخت غمین ساخته است. بگذار تا این زخم کهنه سر باز نکند. Powered by AkoComment! |