|
آن روز صبح، اولين روز كار كلنگ جوان بود. كلنگ بي درنگ ضربه مي زد و مي شكافت. زخمها بس عميق و دردناك بود و زمين همچنان صابر و شاكر، با آغوش باز خود را پذيراي اين رنج و محنت نموده بود. كلنگ خندهء تلخي كرد و به زمين گفت : هيچ هراس و اندوهي در چهره ات نمي بينم. اينهمه صبر و تحمل براي چيست؟ زمين پاسخ داد: "هر چه از دوست رسد نيكوست."
كلنگ با خشم گفت: مرا بي جهت دوست خويش مخوان. كه من با اين اقتدار، از دوستي با عاجزي چون تو شرم دارم.زمين بگرمي پاسخ داد: مقصود من از دوست، باغبان مهربان است. كلنگ كه گويي مي خواست حرف آخر را زده باشد گفت: اما بدان باغباني را كه تو چنين مهربان مي خواني؛ مرا بسيار محكم و تيز نموده تا زخم هايي چنين عميق بر پيكر تو وارد آورم. زمين در جواب گفت: ولي باور من چيز ديگريست. تو به ارادهء باغبان مهربان انتخاب شدي تا اسبابِ شكوفايي و كمال من گردي. شكر من بدين سبب است كه همانند زمينِ آن طرفِ دشت، به حالِ خود رها نشدم. شايد تعجب كني ولي من با اين زخم ها خود را بيشتر موردِ عنايت و توجه باغبان مي بينم. آنچه را تو رنج مي نامي؛ من گنج مي دانم. تو ضربه ها را زخم مي پنداري و من بستري براي رويش ميبينم. اين شكاف ها تار و پودِ لباس بهاري من است. چند ماه از اين ماجرا گذشت و كلنگ كه براي مدتي به مزرعهء ديگر رفته بود؛ به آنجا بازگشت تا از احوال زمين باخبر شود. اما هر چه اطراف را جستجو نمود زمين عريان را نيافت. چه كه اطراف او پر از گلهاي زيبا و رياحين با صفا بود. در اين هنگام صدايي آشنا او را بخود خواند. اين زمين بود كه مي پرسيد آيا مرا بياد مي آوري؟من همان زمين خشك و بي حاصل هستم ؟ از شيارهاي عميق تو و توجه باغبان مهربان، من اينچنين حيات يافتم. شكر بر اين همه موهبت. زمين اين را گفت و از خندهء مستانه اش صدها غنچه شكفت. كلنگ همچنان محو تماشاي اطراف بود و به صحبت هاي آن روز خود با زمين فكر مي كرد؛ كه ناگهان صدايي از آن سوي باغ توجهش را جلب نمود. اره مشغول صحبت با درخت بود وبا دندان هاي تيزش از آنچه كه قرار بود مدتي ديگر بر سر شاخه هاي آن وارد آورد خبر مي داد. و صداي درخت، پاسخ آشنايي را بيادِ كلنگ آورد كه مي گفت اين درد، لازمهء حيات پر بارتر من است. اره از قطع شاخه ها مي گفت و درخت از رويش شكوفه ها. اره از درد و رنج مي گفت و درخت از حلاوتِ حياتِ دوباره. اره از ........ مي گفت و درخت از ........... و كلنگ مي دانست كه آخر داستان چه خواهد شد. Powered by AkoComment! |