|
انتهاي شب فرارسيد. باز هم تاريكي شب كه همة رازها ومشكلات عالم را درسينة خودفشرده بودوهرازگاهي با چشمك ستارگانش رازي رابرملامي كرد، جاي خودرابه سپيده سپرد؛ زماني كه همه چيز همانطور كه هست، بدون وجودهيچ پرده وحايلي، باتمام زشتي هاوزبايي هايش، بدون هيچ كم وكاستي، رخ مي گشايد. ماه درپشت ظلمت مي خزد وخورشيد باصداي صبح مي دمد.
شبي كه باخيره شدن به سكوت نفس هايش به خواب فرورفته بودم، اين باربا انتهايي ديگر به صبح رسيده بود. چشمهايم را بازكردم؛ صحنه اي كه ديدم زيادرؤيايي نبود: يك سقف، يك پنجره بسته ورختخوابي نامرتب وازهمه بدتر، صحنه هايي كه ازديروزوديروزهابه جامانده وباچشم گشودن مثل برق ازذهن انسان مي گذرند. خوب! پنجره را بازمي كنم، صبح باتمام طراوتش پشت پنجره منتظراست. گل وسبزه مننظرند به رويم لبخند بزنند؛ شايد باغبان هم اسم مرافرياد بزند وشايد مادرم لب باغچه ازگوشة حوض، گل ريحان ازتن زيباي خاك برچيند وقناري برسر شاخة بيدوگل سرخ گوشة باغ آوازبخواند وشبنم گوشة گب بنشيند وازآن بالا خورشيد برايم نورهديه فرستد وشايد تك ابركوچك خانه هم چندقطره اي باران ببارد تاجاي رنگين كمان دراين ميان خالي نباشد. پنجره اي را بازمي كنم؛ پنجره باصداي ضجه دلم را ريش مس كند. پشت پنجره اولين منظره، تابلوي ورود ممنوع است وبعد صداي مردي كه فرياد مي زند« مگر تابلوي ورود ممنوع را نمي بيني؟» چشمانم را مي بندم وبارديگر بازمي كنم. سرم را بالا مي گيرم. بادلهره پلك هايم راازروي هم بر مي دارم تاشايد اين بار درآسمان، صحنه هائي آسماني را تماشا كنم. آه، روي شاخه خشكيده درخت كنارديوار خراب، كلاغي به من خيره شده، چشمانم را مي بندم وتازه يادم مي افتد كه سهراب سال هاست كه مرده است. پنجره را مي بندم؛ باخود ترانه اي را زمزمه مي كنم؛ سرصبحانه درفكر فرومي روم؛ مادرم چيزي مي پرسد ومن درخودم غرقم بازمي پرسد ومن... خواهرم باآرنج ضربه اي به من مي زند ومن سرم را برمي گردانم؛ خواهرم مي گويدكجايي؟ كمي نگاه مي كنم وباسردي مي گويم نمي دانم. چايي را سر مي كشم وازسرميز بلند مي شوم... مادرم باگوشه چشم كمي راه مرا دنبال مي كند وشايد دردلش مي گويد« جوان هم جوان هاي قديم». لباس هايم را مي پوشم وموهايم را سيخ مي كنم. مادرم بازلبخندي مي زند ومن سري تكان مي دهم. مادرم مي پرسد: كجا؟ ومن دردل مي گويم به ناكجا وبه زبان مي گويم دنبال كار. درِخانه را باز مي كنم. فكرم مشغول صحبت هاي ديروز است كه بايكي ازدوستانم داشتم. دررابطه با تجارت جهاني بااينترنت صحبت مي كرد وازرفتن ره صدساله دريك روز حرف مي زد. خيلي هيجان انگيز بود وتمام فكرم را به خود مشغول كرده بود ودرعالم خيال خود رايكي ازثروتمند ترين افراد تصور مي كردم وآرزوهاي ديرينم را مرور مي نمودم. باز هم تابلوي ورود ممنوع بارنگ قرمزش اولين تصوير ي بودكه جلويم سبزشد وباز هم صداي بوق ماشين ها! دررا مي بندم؛ آيه« اتلو آيات الله في كل صباح ومساء» لحظه اي ازذهنم عبور مي كند ولي باخودم مي گويم ازفردا، ازفردا... چند قدمي جلوتر، پسرجواني كه گردنش مثل پاندول ساعت اين طرف و آن طرف مي رفت وپلك هايش مثل شخصيت هاي كارتوني بالاوپائين مي پريد وپشت آن ها دوتا پياله خون نشسته بود، به من نزديك مي شود. باتعجب نگاهش مي كنم وشروع مي كند به سخنراني«داداش، من بچه شهرستانم، تازه ديشب ازشهرستان رسيدم، خانه عمويم نظام آباد است ومن پول ندارم بروم، اگر آقايي كني و...» مي گويم شرمنده وازكنارش مي روم...« علم بهتر است ياثروت؟» چندبارازخودم اين سؤال را مي پرسم؛ بعد بادودلي جواب مي دهم: خوب! حالا كه دراين شرايط مارا به دانشگاه راه نمي دهند وعلم بي مدرك هم كه... پس ثروت بهتر است، راحت ترين راه رسيدن به آن هم الان وباشرايط من همانNETWORK MARKETING است. پيرمردي سرچهارراه باخودبلند حرف مي زند ورشته افكارم راپاره مي كند. نگاهش مي كنم. ازگراني مي نالد؛ ازدردپامي نالد؛ به مسئولين فحش مي دهد؛ به مردم بدوبي راه مي گويد واگر جلو بروم وبااو گرم صحبت شوم، احتمالاً درميان سخنانش خواهد گقت« مثلاً مؤمنيم، برپدرومادر...لعنت». لحظه اي سرم را برمي گردانم، منتهي به نقطه اي خيره مي مانم، پيرمرد را فراموش مي كنم وچشمم روي دختر جواني بانيپ وپوزي پيشرفته زون مي شود، لحظاتي خيره مي مانم وازموي سرتاكفش پايش رابرانداز مي كنم؛ موهايي كه انگار بابرق سه فاز سيخ شده ا ندومانتووكفش هايي كه قابل توصيف نيستند. يك لحظه دستي به موهاي خود مي كشم كه مبادا كسي هم محوتماشاي من شده باشد ودردلم مي گويم«بابا توديگه كي هستي؟!» به بوتيك يكي ازدوستانم مي روم وگرم صحبت درباره GOLD GUEST مي شويم. دوستم مي گويد:«خوب حالاگيريم اين كار كاملاً مطمئن وبا سوددهي بسيار بالاست ولي خوب چه منفعتي به مردم مي رساند؟ كمي باهم صحبت مي كنيم وبعد كاربه جروبحث مي كشد وبعد به سردي خداحافظي مي كنم وبيرون مي روم. درذهنم بازچند سوال غليان دارد؛ بازهم همان سوال معروف «علم بهتر است ياثروت؟» يك لحظه ياد كلاس بادوستانم مي افتم كه آن جا هم همين سوال طرح شد ومن بادي درغبغب انداختم وگفتم:" البته بارها اتفاق افتاده كه علم بردة ثروت بوده وگرنه بمب اتم وهيروشيمايي وجود نداشت وهزاران مرتبه هم شده كه ثروت درمقابل علم ذليل شده، مثل همان قصة شاهزاده بيماري كه تمام ثروت خود رابراي بهبودي مي داد. پس نه ثروت ونه علم، بدون انسانيت ويا عوامل روحاني پشيزي ارزش ندارندوهردوبردة نفس وهوي خواهند شد؛ اما هردودرحداعتدال لازم وضروري هستند. هرچند براي علم حدي نيست وبراي ثروت هم فرموده اند در ظرف هاي طلا ونقره غذا بخوريد، البته درصورتي كه فقيري ازگرسنگي به خودنپيچد." الان كه فكر مي كنم خوب! نطق غرايي كردم ولي بالاخره علم بهتر است ياثروت؟ اگرنظرمرابخواهيد، هم خود هم خرما، هم دين وهم دينار، وبالاخره هم علم وهم ثروت خوب هستند. يكي ديگر ازسوالاتي كه ازكودكان مي پرسنداين است كه درآينده مي خواهي چه كاره شوي؟ من مي خواستم خلبان شوم. حالا هم خلبانم، ولي خلبان خيالات. درآسمان هاي واهي طيران مي كنم كه البته درتمام مسيرها يك تابلوي ورود ممنوع جلويم سبزمي شود. به خانه برمي گردم. سركوچه سرم را بلند مي كنم. مي بينم تابلوديگر ورود ممنوع نيست؛ يك طرف رانشان مي دهد؛ يكطرفه است و به سوي ...اشاره مي كند؛ راهي كه درست برخلاف تابلوي ورود ممنوع قبلي است. آري تنها راه چارة من، هنگام برخورد به تابلوي هاي ورود ممنوع زندگي، جستجوكردن وپيدنمودن مسير صحيح است. مردي بوق مي زند، ولي ديگرصدايش مرا ناراحت نمي كند؛ چون راه درست راانتخاب كرده ومسير رابراي خودبازمي كندوبه پيش مي رود. قطعه اي راكه ديشب نوشته بودم، باخود مرور مي كنم. درآبادي ماسرمردي را سرآب، زيرآب كردند وزني ازروشني آب، تاريكي راازخانه زدود. مردزيرهرذرة خاك آه كشيد وخدا دست نوازش سرملت نكشيد. اشك كودك روي بوم، آباديِ آباد نكشيد وازبعدازآبادي ما، طعم آبادي نچشيد آبادي ماآباد نيست، ولي اگر من بنشينم واگر توبنشيني، چه كسي برخيزد؟ چه كسي ويرانه را آباد كند؟ آري! جوان تواند كه عالمي را به حركت درآورد. Powered by AkoComment! |