|
شب زيبايي بود، شبي مهتابي با آسماني صاف. او دركنار دريايي زنده وآرام، برروي شن هاي نرم قدم مي زدو به خود مي انديشيد؛ جواني سرشار ازنيرو، جواني لبريز ازشوق، جواني باا نديشه هاي نوين، جواني كه بايد آينده را مي ساخت، جواني كه احساس داشت و عشق به پر كشيدن، جواني كه ايراني بود، اما ايرانيان اورا ازخود نمي دانستند؛ جواني كه بال هاي زيبايي داشت، پرقدرت، اما به اوفرصت پرواز نمي دادند؛ جواني كه خداوند دروجودش جواهرگرانبها نها ده بود، اما به اواجازة حجاري نمي دادند...
جوان پايش رابرروي شن هاي نرم فشرد؛ آسمان صاف غريد؛ درياي آرام خروشيد؛ امواج سردوسياه برسريكديگر غلطيدو شن هاي نرم باطوفان جنگيد. جوان فرياد كشيد، كمك طلبيد، مددجست، ازجنگ طبيعت مي ترسيد...ناگهان صدايي آرام درميان طبيعت خشن، قلب جوان را مخاطب ساخت كه آرام و دلنشين بود، لطيف وپراحساس، سرشار ازعشق، پرازاميد پرواز؛ چيزي كه جوان مدت ها درجستجويش بودواينك خودبه سراغ اوآمده بود...نداي لطيف نامرئي باجوان به گفتگو بنشست: - براي چه اين گونه بي تابي؟ - جوان با چشماني نمناك گفت: براي آينده. - مگر براي آينده اتفاقي افتاده؟ - بعيدنيست كه اتفاقي بيفتد. - مثلاً؟ - اين جنگ ها ... - بازي اين جهلارامي گويي؟ - بازي؟ اما همين بازي هادارد عالم را دگرگون مي كند؟ - اما، دگرگون كردن حقيقي عالم به عهده توست... - من!؟ درچه فرصتي وچگونه عالم را دگرگون كنم؟ كدام آسمان صاف را براي پروازانتخاب نمايم؟ كدام زمين رابراي عشق سرسبز كنم؟ كدام... - كافيست! ازتوانتظار بيشتري داشتم. من درتوعلاوه برعشق، علاوه بربال هاي پرقدرت، علاوه برنيرو...عقل به وديعه نهادم. به توقدرت تفكر وانتخاب عطا نمودم. تورا اشرف مخلوقات ناميدم. تمام فرشتگان را به سجدة توواداشتم؛ حال ازحماقت هاي جاهلان به ستوه مي آيي؟ پس قدرت بالهايت به كجا رفتند؟ اگر آسمان صاف ورؤيائي بود كه بال هائي بااين قدرت وتوان نيازنداشتي... اشك برگونه هايش خشك شد. شرمنده بود. تابه حال ديگران را مقصر مي دانست، واكنون فهميد خود مقصر بوده...آري او مي توانست پرواز كند؛ مي توانست به بالانگردد. راه رانشانش داده بودند، كافي بود چشم بگشايدودرامتدادش بال بگشايد. نادم به آسمان نگريست وازخودپرسيد: مي توانم استقامت كنم؟ طوفان بسي شديدا ست...! آنگاه نداي نامرئي آرام گفت: - همواره همراهت خواهم بود... آنگاه باصداي مرغان دريايي به خود آمد. طبيعت پرچم سفيدي رادرآسمان آبي حركت مي داد. اين بدان معني بود كه جنگ طبيعت پايان يافته ودريا دوباره آرام شده بود. ديگردردل جوان همهمه اي برپا نبود. اين بار با ساز نسيم ملايم دريائي موج ها وشن ها مي رقصيدند. جشني برپاگشته بود؛ جشني براي آرامش روح جوان...به سمت دريا رفت. صورت خودرا درآب زلال جستجو كرد. آسمان درآب مي خنديد. چهره اي آشنا ديد...آري...او خودِ من بودم!! Powered by AkoComment! |