|
با صداي جرو بحث پدر و سامان از خواب بيدار شدم. پدر در حالي كه سعي مي كرد ناراحتي خودش را كنترل كند، به سامان مي گفت: پسرم من تو را درك مي كنم؛ ولي خودت فكر نمي كني كه قيمت اين شلوار ي كه انتخاب كردي كمي زياد باشه؟ سامان كه هيچ توجهي به حرفهاي پدر نداشت دائمأ حرف خودش را تكرار مي كرد. عاقبت پدر كه از دست يكدندگي سامان كلافه شده بود، پول را به او داد و بدون اينكه چيزي بگويد بيرون رفت. آن روز قرار بود دوست سامان و سامان يك شلوار درست مثل شلوار نامي بخرند. از چند روزپيش تمام حرفهاي سامان از سر صبحانه گرفته تا شب خلاصه شده بود به شلوار نامي. هيچ وقت فكر نمي كردم برادر من تحت تاثير چيزي قرار بگيرد. ظهر بود كه يكدفعه صداي زنگ در حالي كه قطع نمي شد، به صدا در آمد. بي اختيار دلم ريخت. گفتم نكند اتفاقي افتاده. كتابم را بستم و بدون اينكه بپرسم كيه در را باز كردم. سامان در حالي كه شلوار جديدش را پوشيده بود و داشت يكي از ترانه هاي جديد خواننده مورد علاقه اش را زمزمه مي كرد، به سرعت خودش را به من رساند. گفتم : سلام، مگر كليد نداري؟ بدون اينكه جوابم را بدهدگفت: قشنگ نيست! واقعأ عاليه نه. با تعجب پرسيدم: نكند اين را تازه خريدي؟ جواب داد: آره، شيك نيست؟ اينطوري نگاه نكن مدلش اينطوريه؛ بابا خيلي پرتي از تو كه دانشجويي انتظار نداشتم؛ از پشت كوه كه نيومدي.
نخواستم تو ذوقش بزنم گفتم: مباركه حالا چند خريدي؟ وقتي كه قيمتش را گفت سرم سوت كشيد. گفتم: اينكه قيمت سه تا شلواره؛ چرا اين قدر گرون؟ در حالي كه مي خنديد گفت: خبر نداري؛ كلي چونه زدم. ديگه چيزي نگفتم. چند هفته اي نگذشته بود كه سامانِ شلوغ و پر هيجان كه به محض آمدنش به خانه صداي خنده هايش تمام ساختمان را بر مي داشت؛ آرام، مظلوم وگرفته آمد تو. از او خواستم تا به من بگويد كه چه اتفاقي افتاده. اول فكر كردم امتحانش را خراب كرده يا در درس هايش مشكل داره؛ ولي بعد فهميدم جريان چيز ديگريست. سامان جريان را تعريف كرد كه آن روز پدر نامي با ماشين آخرين مدلش به دنبال آن ها آمده و سامان را تا جلوي در خانه رسانده بودو سامان هم كلي جلوي نامي و پدرش به خاطراين كه خانة ما مثل خانة آن ها و يلايي و مجهز نيست خجالت كشيده و ادامه داد: كاش من به جاي نامي بودم. آخر چرا پدر ما... حرفهايش را قطع كردم و گفتم: از تو انتظار نداشتم؛ چطور به خودت اجازه مي دي زحمات پدررو برا خريد خانه و اضافه كاري هاشو براخريد ماشينِ مورد دلخواه ما، ناديده بگيري و او نو با شخص ديگه اي مقايسه كني؟ سامان كه هيچ توجهي به حرفهاي من نداشت گفت: درسته؛ ولي الان اون ماشين مد نيس؛ پدر اگه واقعأما رو دوست داشت الان فلان ماشين رو مي خريد كه تو بورسه. انگار حرفهاي من ميخ بود و مغز سامان سنگ كه هيچ تاثيري روي او نداشت. ارتباطش با نامي داشت كم كم همة ما را نگران مي كرد. با عوض شدن آرايش موها، طرز صحبت و لباس پوشيدن و مهم تر از همه بي توجهي سامان به درس و امتحان، همه داشتيم نگران مي شديم. با مشورت پدر و نظر خواهي از مادر، تصميم گرفتيم نامي را به خانة خودمان دعوت كنيم. خدا مي داند كه سامان چقدر مخالفت كرد كه خانه و زندگي ما بي كلاسه و... ما حتي درنحوه پذيرايي از او و اين كه شام چه بياوريم كه كلاس داشته باشد، مشورت كرديم؛ ولي من به او قول دادم كاري كنم كه به نامي خوش بگذرد. برخلاف تصور ما پدر نامي خيلي راحت اجازه داد كه نامي تقريبأ يك روز و يك شب در خانة ما بماند؛ بدون اين كه مارا درست بشناسد. بالاخره نامي آمد، با تمام وسايل شخصي خود كه همة آن ها هم به نوعي عجيب و غريب بودند. خيلي در حرفهايش دقت كردم؛ او مرتب از امكانات و وسايل زندگي و ويلاو ساير چيزهاي متعلق به خودشان صحبت مي كرد؛ طوري كه سامان را حسابي مات ومبهوت كرده بود. به پيشنهاد نامي زنگ زديم از بهترين رستوران شهر شام آوردند؛ با اين كه مي دانستم پدر دستش تنگ است، ولي قبول كرد و نخواست غرور پسر جوانش را بشكند. با اين كارِ پدر، تصميم گرفتم تمام سعي خودم را بكنم و به نامي و البته سامان كمك كنم. مي دانستم كه اين روي خوش قضيه است و زندگي نامي آنقدرها هم شيرين نيست. من از بچگي با اين باور بزرگ شده بودم كه سلامتي، محبت و ارتباط دوستانه چيزيست كه با ثروت تمام دنيا نمي شود به دستشان آورد. به خاطر همين اعتقاد بود كه هيچ وقت مدو مد گرايي برايم مهم نبوده. البته ما فطرتأ خواستار زيبايي و زيبا گرايي هستيم و اين اصلأ بد نيست؛ ولي مرتبأ از مدهاي مختلف پيروي كردن و پايبند مد شدن هم درست نيست. در حقيقت نوعي غفلت از مسايل مهم تر است. با مهارت خاصي كه در خودم سراغ داشتم بحث را به ارتباط اعضاي خانوادة نامي با هم كشاندم. احساس كردم كم كم شور و نشاط نامي و هيجان صدايش فروكش مي كند. نخواستم غرورش را جلوي سامان بشكنم و سريع بحث را عوض كردم. او پسر مهربان، خوب و البته زيركي بود و متوجه اين كار من شد. بعد از شام در حالي كه در اتاقم مشغول مطالعه بودم، كسي در زدوگفت: مزاحم نيستم؟ نامي با متانت خاصي اين جمله را ادا كرد. جواب دادم: خواهش مي كنم؛ بفرمائيد. اين را گفتم و گوشه ي چشمي به بيرون انداختم. سامان در حالي كه كاملأ محو كامپيوتر دستي نامي بود، هيچ توجهي به نگاه من نكرد. داخل آمدندونامي شروع به صحبت كرد. از فشار كار و ناراحتي قلبي پدرش، از اختلاف پدر و مادر و ناراحتي اعصاب مادرش، از بي اعتنايي آن ها به او و تنفرش نسبت به كارخانه و كارو حتي ثروت پدرش، برايم گفت وعاقبت در حالي كه چشمانش خيس اشك بود، از تنهاييش حرف زد؛ اوگفت حاضر است در بدترين شرايط زندگي كند و در عوض پدر ومادري مثل پدر ومادرما داشته باشد كه با او دوست باشند و به او توجه كنند. براي اولين بار كم آوردم؛ نمي دانستم چه بايد بگويم؛ سعي كردم آرامش كنم. از توكل به خدا و توجه به او برايش گفتم و مهم تر از همه ازدرس كه مي توانست تمام انرژي او را تبديل به يك فعاليت مفيد و سازنده كند؛ فعاليتي كه آينده او را رقم بزند. آن شب ساعت ها ما با نامي صحبت كرديم. الان سامان و نامي يك سال است با هم دوست هستند؛ دوستاني صميمي، يكرنگ و مهم تر از همه با ايمان و درس خوان و بي توجه به مد ومد گرايي. در اثر رفت و آمدهاي خانوادگي ما و خانواده ي نامي ارتباط آن ها با نامي هم خيلي بهتر شده. واقعأ چرا بعضي ها و حتي بزرگترها زمان پر ارزش عمر را به مد و مد گرايي و چشم و هم چشمي اختصاص مي دهند و ديگران را هم متاثرمي سازند؟و مثل سامان خانواده خودشان را تحت فشار قرار دهند تا نكند از مد عقب بيفتند؟ كاري كه ما حصل آن جز افت تحصيلي، غفلت از دعا و دوري از خانواده، چيز ديگري نيست. ماكه هر چقدر هم سعي كنيم هيچ وقت نمي توانيم پا به پاي مد پيش برويم؛ پس بكوشيم كه هميشه منظم، مرتب و زيبا باشيم؛ اما نه زيبايي كاذب لباس و ظاهري عامه پسند؛ بلكه سرووضعي معقول ومرتب داشته باشيم؛ طوري كه ملعبه جهال قرارنگيريم و بدانيم زماني در قلوب تاثير واقعي مي گذاريم كه با اعمالمان اطرافيان را جذب كنيم؛ زيراكه در لباس و سرو وضع، قطعأ همواره شخص ديگري پيدا خواهدشدكه بهتر از ماباشد. واقعأ حيف نيست به جاي فكر كردن به اعتقادات و باورهاي دينييمان ووظائف ومسئوليت هاي روحانيمان، به اين چيزهاي آني و زود گذر و بي ثمر فكر كنيم؟ Powered by AkoComment! |