|
گویند که سیاوش در پایان سال 1013 پیش از میلاد که برابر با روز چهارشنبه بوده است، به دستور افراسیاب کشته شده و یک روز بعد از آن فرزند وی کیخسرو در روز پنجشنبه یکم فروردین 1012 در توران متولد می شود. ایرانیان زرتشتی در آخرین شب پنجشنبه از آتش می گذشتند تا خاطره ی سیاوش به منظور دفاع از پاکدامنی و عفت جاویدان بماند. به هر حال این داستان هر چه که باشد و ریشه ی چهارشنبه سوری به هر ترتیب که رقم بخورد، فرقی نمی کند؛ مهم این است که در گذر تاریخ، آداب و رسوم ایرانی به نحوی تغییر شکل داده که از اصل و هدف خود به کلی دور شده است و دیگر نمی توان نمادهای آن را شناخت و درک کرد. آیین های سنتی که زمانی مظهر عطوفت و مهربانی و همدلی اقوام و ملل ایرانی به شمار می آمدند، به ناگاه در عصر ما خطر آفرین شد و مسائل و مشکلاتی را پدید آورد. در گذشته مادر و پدر و اهالی خانواده می آمدند و با یکدیگر آتشی بر پا می کردند، خانواده ها حضور داشتند و در شادی فرزندان خود شریک و سهیم می شدند. سپس مراسم قاشق زنی اجرا می شد و هر کس با لباس مبدل به در خانه ی دیگران می رفت و این گونه خنده و شادمانی فضای شهر را پر می کرد. کسی در فکر نهی کردن و نفی کردن نبود، گویی که سرمستی و سرخوشی در دل و جان مردم و همچنین خون و رگ هایشان جاری و ساری بود.
با آمدن زندگی شهری و تغییر و تحولات در افکار و اذهان، به تدریج آیین ها و سنت ها تغییر کرد. پس از گذراندن جنگ هشت ساله که بین ایران و عراق اتفاق افتاد، بسیاری از جوان های آن زمان که حال بزرگ تران نسل حاضر هستند، روحشان آزرده شده بود. صدای بمب و مسلسل و انفجار در ذهنشان باقی و برقرار بود. آیین سنتی جای خود را به خشونت و عصبانیت داد. آتش که نماد پاکی بود، به نارنجک و ترقه تبدیل شد. وسایلی که نه تنها باعث فرح و سرور نمی شدند، بلکه ترس و وحشت هم ایجاد می کردند. نه تنها این بلا بر سر چهارشنبه سوری آمد، بلکه آیین های دیگر ایران هم دچار تحول شد. به طور مثال عید دیدنی که روزگاری باعث شادی و شادمانی، دیدار مجدد فامیل، گرفتن عیدی و خوردن خوراکی های مختلف بود، حال به مراسمی کلیشه ای تبدیل شده که باعث خستگی و رخوت می شود. اگر روزگاری کودکان از گرفتن تخم مرغ رنگی خوشحال می شدند، حال ناراحتند که چرا فلان فامیل هزار تومان کمتر داده یا فلان فامیل هزار تومان بیشتر عیدی داده است. امروز خانواده ی ما به دیدن فامیلی می رود و فردا برای این که آن ها بازدیدشان را پس بدهند، می آیند به دیدن ما. و این اتفاق آن قدر تکراری می شود که بعد از تعطیلات عید، چند روزی باید در خانه بمانیم و استراحت کنیم تا خستگی ها ی دید و بازدید از تنمان بیرون برود و این نیست مگر به خاطر دلبستگی های ما به زندگی شهری. کجا رفت آن صدای آبشار و زمزمه های آب که روح را به پرواز در می آورد؟ کجا رفت آن کوه و دشت و دمن که روح را مستبشر می کرد؟ کجا رفت آن شب نشینی ها که گذشتگان ما هنوز خاطراتش را تعریف می کنند؟ به نظر می آید زندگی ماشینی نه تنها جسم ما را فرسوده و خسته کرده، بلکه روحمان را نیز دچار پریشانی کرده است. از یادمان رفته است که همین شادی های زود گذر می تواند انرژی از دست رفته را به ما بازگرداند و دیدار اقوام می تواند خرسندمان کند. از یادمان رفته است که می شود 365 روز سال را تقسیم کرد تا میهمانی هایی هر چند کوچک، ما را از خود خودمان دور کند و به دیگران متوجهمان نماید. آیین های سنتی و باستانی نماد مهربانی ها و صمیمیت های گذشته اند. نماد روزهایی که انسان های یک کشور دارای روح جمعی بودند و همگی با هم همدل و همزبان. روزهایی که اگر ثروت و مکنت نبود، برگ سبزی بود تحفه ی درویش. با محبت و با گذشت بودن افتخار بود و صداقت تنها سرمایه ی آنان که هیچ نداشتند، مگر قلب پاک. آیین های باستانی در ایران یادآور روزهایی است که شکوه از آن ملت پارسی بود، شکوهی که هم برای خود می خواست و هم برای سایر اقوام. روز نو در انتظار ماست. قلب هایمان نیز. آن ها را هم بتکانیم. Powered by AkoComment! |