|
زندگی ما، به هر گوشه اش که نظر می افکنیم، سرشار از تناقضات و ابهامات است. از تناقضات شروع کنیم. دههء فجر را به تازگی پشت سر گذاشته ایم. 29 سال از پیروزی انقلاب می گذرد. باز هم در راه پیمایی ها مرگ براين و آن را می شنویم. هنوز هم در شعارهایمان نفرت موج می زند و کلمات ناخوشایند به گوش می رسد. از سوی دیگر پیامبر گرامی اسلام را پیامبر صلح و عشق و رحمت می خوانیم و از دوستی با تمام اهل عالم سخن می گوییم و به سعدی افتخار می کنیم که فرموده: "بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند" یا فرموده: "عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست". امروز برنامهء خانواده در شبکهء یک برنامه ای در مورد کشور تاجیکستان داشت و به وجود مجسمهء امیر اسماعیل سامانی در آن کشور افتخار می کرد. (یادم می آید اول انقلاب را که مجسمه های همین پادشاه را در پارک شهر ما از بین بردند.) همین شبکه در مورد 2500 سال ستمگری شاهان، بدون ذکر هیچ استثنایی، بارها و بارها، مخصوصاً در دههء فجر سخن گفته است.
از محمد بن زکریای رازی و ابو علی سینا و شهاب الدین سهروردی به بزرگی یاد می کنیم، اما اگر کسی همان عقاید آنها را بر زبان آورد، معاد جسمانی را غیرعقلانی بداند یا معتقد باشد ظهورپيامبران ادامه خواهدداشت، او را به زندان می افکنیم و اعدام می کنیم. از وحدت شیعه و سنی می گوییم و مساجد یکدیگر را خراب می کنیم. از وحدت ترک و کرد و لر و فارس و عرب می گوییم و برای هم جوک می سازیم و از هم دوری می کنیم. از گفتگوی تمدنها می گوییم و به نابودی تمدنها می اندیشیم. از دوستی اهل ادیان می گوییم و هر که را هم دین ما نیست کافر می پنداریم. .... حالا می رسیم به ابهامات. بالاخره نفهمیدیم ریش تراشیدن آقایان حلال است یا حرام. مثل اینکه اگر یک قسمتش را نگه دارند بقیه اش را می شود تراشید. تکلیفمان با موسیقی هم روشن نیست. به نظر می رسد شنیدنش حلال است و فقط دیدن آلت موسیقی حرام است. موی خانمها تکلیفش چیست. یک تار موی گویندگان نباید دیده شود، اما دیدن موی هنرپیشه های ایرانی اگر کمی بیرون باشد حلال است و دیدن موی هنرپیشه های خارجی کاملاً حلال است. .... این همه تناقض و ابهام برای چیست؟ نمی دانم، اما این را می دانم که همین تناقضات و ابهامات است که بسیاری از جوانان ما را به فرار از واقعیت و پناه بردن به مواد مخدر یا تفریحات افراطی و کارهای عجیب و غریب واداشته است. ذهن جوان همیشه پر از سؤال است و وقتی نتواند جواب مناسبی برای سؤالهایش پیدا کند ترجیح می دهد دست از فکر کردن بکشد. پس چاره ای ندارد جز این که یا جوابی را هرچند قانع کننده نباشد بپذیرد، یعنی به فردی مقلد و خشک مغز بدل شود، یا از واقعیت فرار کند و به دنیای اوهام پناه ببرد. کمند کسانی که جرأت داشته باشند همچنان بپرسند و نا امید نشوند، کمند کسانی که شهامت داشته باشند همیشه بجویند حتی اگر نیابند. اما همین اندکند که می توانند تغییری در اوضاع و احوال ایجاد کنند. آنها هستند که می توانند مبارزه کنند و دوستان خود را از دنیای اوهام یا خرافات و تعصبات برهانند. این مبارزه ای مبارک است: نه با نفرت، بلکه با عشق؛ نه با مرگ، بلکه با زندگی؛ نه با اجبار، بلکه با اختیار؛ نه با فریب، بلکه با حقیقت. به این جوانان عزیز درود می فرستم و دستشان را به گرمی می فشارم. Powered by AkoComment! |