|
چه زود گذشت. دقیقاً پارسال همین موقع یعنی ساعت هفت و نیم روز بیستم بهمن ماه از بیمارستان خبر دادن پدر بزرگم فوت شده. امروز یک سال از اون ماجرا میگذره. وقایع زیادی در این مدت اتفاق افتاده. اما مهم ترین اون ها از نظر من تولد نوزادانی بوده که هر کدوم به نوعی در محیط اطرافشون تاثیر گذاشتن و تاثیر خواهند گذاشت. بچه که بودم فکر میکردم بچه رو از بیمارستان میخرن! اما حالا میدونم به دنیا اومدن عزیزان ما بساطی داره. همون سختی اول، به ما نشون داد که راهی رو که شروع کردیم یا به نوعی در مسیرش قرار گرفتیم راه آسونی نیست. یعنی همچینم"هلو برو تو گلو" نیست. اگه هلو خودش بره تو گلو بعداً هستش همچین بیچارتون می کنه که به شکر خوردن می افتید! اول باید اون رو از درخت چید یا خرید. بعد باید شستش. بعضی ها پوستش میکنن بعضی هام نه. بعد باید بریدش و هستش رو خارج کرد که بعداً از هلو خوردن بیزار نشید. دیدید. این کار بظاهر ساده هم همچین بفهمی نفهمی مشکلات داره. تازه اینکه هلو خوردن بود و من تازه اولش رو گفتم. دیگه بقیش رو خودتون برید. سخته. درست می گم؟ |
|
ادامه مطلب ...
|