|
چند روز پیش برای رفتن به محل کار یکی از دوستانم سوار تاکسی شدم. اولین بار بود که به محل کارش می رفتم. برای رسیدن به شهرک مورد نظر، تاکسی از خیابان هایی عبور کرد که من اصلا فکرش را نمی کردم که شهر ما اینطور محله هایی را داشته باشد. کوچه های باریک و شیب داری را می دیدم که کودکان زیادی بدون داشتن لباس مناسب و با سر و وضعی نامرتب، در جوی های آب بازی می کردند. خانه ها آنقدر کوچک بود که جایی برای پهن کردن رخت در آن وجود نداشت و آنها برای خشک شدن لباس هایشان، بین عرض کوچه طناب کشی کرده بودند. خدای من. اصلاً باورم نمی شد. تا امروز فکر می کردم که این محله ها فقط در کشور های سطح پائین وجود دارند! واقعاً از دیدن چنین صحنه هایی متأسف شدم. چه محیط های آلوده ای. با خودم فکر کردم، حتماً اینجا همه معتادند. مطمئناً با وجود این محیط آلوده، همگی گرفتار و بدبخت شده اند. سعی کردم خودم با تلفن همراهم مشغول کنم. چون اصلاً تحمل دیدن و فکر کردن راجع به این طور محیط آلوده ای که همه ی آن ها گرفتار آن شده اند را نداشتم. |
|
ادامه مطلب ...
|