|
دین و علم دو مقوله متفاوت انسانی و مرتبط و با زندگي نوع بشرند . این دو مقولة مغایر در عین تفاوت موضوعی دارای یک خصیصه و ویژگی مشترکند و آن نقش و اهمیت اساسی و حیاتی آنها در مسیر تکامل و تعالی آدمیان است . انسانها ناخواسته و تنها بر حسب حاجات و نیازهای اجتناب ناپذیر خود به این دو مقوله مهم روی آوردند . کم کم ارزش و اهمیت آنها بیش از پیش بر انسان و جامعه انسانی هویدا گردید و هر یک رفته رفته نقشی اساسی را در مسیر تعالی و ترقی بشر و بشریت ایفا نمودند . |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بارها و بارها درباره اینکه چرا باید نماز بخوانیم وچه اجباری در این موضوع است فکر کردم ولی جوابی نيافتم، از هرکس هم می پرسیدم جواب درستی نمی شنیدم؛ یا اگرجوابی می داد قانع کننده نبود.مثلاً یکی از جوابها این بود که به خاطر این می خوانیم که سپاس گزار نعمتهای خداوند باشیم. در جواب این جمله همیشه این به فکرم می رسید که اگر دعا شکر خوانده شود؛ دیگر نیازی به خواندن نماز نیست. ولی یک روز یک مقاله خواندم و به جوابم رسیدم. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
شايد ما بارها اين اخبار واين تيترهاي بزرگ را در روزنامه ها ، ماهنامه ها ، اينترنت و هزاران منابع خبري رسانه هاي گروهي ديده و شنيده باشيم و شايد بعد از شنيدن و يا ديدن آن ها آهي از حسرت كشيده ايم؛ اما هيچ گاه نگفته ايم كه چرا و چگونه و به چه علت چنين است. هيچ گاه به اين موضوع فكر نكرده ايم كه مقام انسان در چه حد و اندازه اي است؟ آيا واقعاً وظيفه و مقام ما در اين تيترهاي روزانه خلاصه مي شود؟ يا چيزي فراتر از اين است؟ آيا جواني كه مي تواند جهان را بسوي تعالي، رشد وترقي دهد بايد اينقدر آسان وساده، تن به ظواهرفريبندة مادي داده، وظيفه اصلي خويش را فراموش نمايد؟ آيا اين جوان توانمند كه سرشار از انرژي و استعداد است اينگونه بايد تحت تأثير عوامل مخرب اين جهان و بي بند و باري هاي آن قرار گيرد كه شخصيت و مقام خود را زير سؤال برد؟ مگر چه چيزي آنقدر براي جوانان جهان آزاردهنده است كه آنان را به سوي فساد اخلاقي مي كشاند؟ يا بالعكس چه چيزي آنقدر جالب توجه و خوش آب و رنگ است كه آنان را به سوي خودجلب مي نمايد؟ |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
داشتم با اتوبوس از سفر به شهرم بر مي گشتم، در يكي از شهرهاي بين راه پسر 24 ساله اي سوار شد و كنارم نشست. چون بيشتر مسافرين به كردي صحبت مي كردند ، از من پرسيد معلومه همه كرد هستند؛ شما كجايي هستي؟ گفتم من كرد و ترك و فارس و اهل آلاسكاو... هستم. منظورم اين بود كه فرق نمي كند و همه آدمند. گفتم شما كجايي هستي؟ گفت خانواده اش 50 سال است كه در فلان شهر استان گلستان هستند ولي اصلشان از زاهدان است. گفتم حتمأ در شهري كه سوار شدي كار مي كني؟ گفت نه. گفتم كارت چيست؟ گفت ، قاچاق. گفتم قاچاق چي؟ گفت ترياك. يك كيلو كه مي آورم ، 200 تومان برام داره . گفت كجا زندگي مي كنم ، جواب دادم . گفت من دو سال نزديك آنجا حبس بودم ، به خاطر قاچاق . گفتم خطرناك است ؛ جوانان معتاد مي شوند و از بين مي روند . گفت تقصير من نيست خودشان راضيند ؛ نكشنند! گفتم ؛ خوب هر دو مقصريد و به هم وابسته ايد و هر دو ضرر مي كنيد . تا حدي قبول كرد . گفتم چرا كار ديگري نمي كني؟ گفت اين راحته. گفتم پدرت چه كاره است؛ گفت كشاورز. گفتم خوب به پدرت كمك كن. گفت سخت است؛ من بچه آخرم. به اين وضعهم عادت كرده ام... بعدأ ضمن صحبت ادامه داد كه تا حالا جمعأ 8 سال زندان بوده."اولين بار 12 ساله بودم كه با يكي دعوا كردم؛ يك چاقو به بازوش زدم ؛ 28 روز زندان بودم و همانجا همه چيز ياد گرفتم..." |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
قصه زندگي، رفتن سفر با پاي پيادست. ديدن خورشيد هرصبح وهرروز، بي فكر چارست. قصه زندگي، ديدن خواب شيرين زير طاق پر ستارست. آشنايي ما با شمع و گل و پروانست. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>
|
| صفحه 73 - 81 از 83 |