|
امروز سر كلاس "روش نگارش" در دانشگاه، استاد، جمله ي بالا را عنوان كرد و از ما خواست كه به جاي نقطه چين، يك حيوان را بگذاريم. در ويژگي هاي اين حيوان جستجوكرده، تصور كنيم اگربه جاي اين حيوان بوديم از ويژگي هاي آن چگونه، براي رسيدن به اهدافي كه نمي توان با انسان بودن برآورده كرد، استفاده مي كرديم. خيلي جالب بود .. نمونه اي از تلاش هاي دوستانم را با كمي تغيير در اين جا مي گذارم. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
ز چه رو میخندی؟ دوستی پرسید از من به عتاب: تو که سقفی به سرت نیست از زر و زیور و تفریح و تجمل خبرت نیست به چه دل می بندی؟ راز کارت در چیست که چنین خرسندی؟ |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
از دماغ فیل افتادن، یکی از مثل هایی است که برایم جالب و البته مسخره بود. هنگامی که داستانی که از آن نشأت گرفته است را شنیدم برایم خنده دار تر شد. شاید شنیدنش برای شما هم جالب باشد که این مثل را به کشتی نوح پیامبر نسبت داده اند. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
به صدا می مانست آذرخشی شاید لحظه پاک امید. که پس از غرش کوتاه و عظیم دیگرش هیچ نبود |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
یکدفعه متوجه شدم صدائی ندا می دهد که دو روز به پایان عمرت مانده. ترس از مرگ، تمام وجودم را فرا گرفت. تازه فهمیدم که هیچ زندگی نکرده ام. پریشان، عصبانی و آشفته شدم. نزد خدا رفتم تا از او طلب روزهای بیشتری کنم. داد زدم و درشت حرف زدم. خداوند سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریختم. جیغ زدم. جارو جنجال به راه انداختم. باز خداوند سکوت کرد. کفر گفتم و نماز و دعا ومناجات را کنار گذاشتم. خداوند سکوت کرد. دلم گرفت و گریه و التماس کردم. خداوند سکوت را شکست گفت: |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 4 بعد > پایان >>
|
| صفحه 1 - 9 از 29 |